|
فکر میکنم یک سری تغییرات لازمه. لازمه که جامو تو اتاق عوض کنم. نه به خاطر اینکه دیواری که بهش تکیه دادم دیگه چرک شده، بلکه به خاطر اینکه انگار یه جورایی این جا نمیذاره درست کار کنم. دیگه اینکه لازمه صبحا زودتر بیدار شم. و البته لازمه اش اینه که شبها زودتر بخوابم. هرچند امشب دیر میخوابم اما فردا باید شروع این قضیه باشه. همینطور لازمه یه تغییراتی اینجا داشته باشم. تغییر قالب میتونه یه تغییر کوچیک باشه. و تغییر آدرس یه تغییر اساسی تر! نظراتتون در این زمینه راه گشاست. و البته به نظرم باید بیشتر «مکتوب» شم. یعنی باید بخشی از این شفاهیتم کم بشه تا فرصت بیشتری واسه مکتوب شدن داشته باشم. اینطوری شاید دین بیشتری به طبیعت ادا کنم. 1- حقش نیست این مطلب تو پی نوشت باشه اما خوب چاره ای نیست. شما هم به چشم پی نوشت بهش نگاه نکنید، هرچند معمولا پی نوشتها بیشتر مورد توجه بوده. "و این سوسمارخورها" عنوان مطلبی هست از سید ابراهیم نبوی که حالا سیدش هم از اول اسمش برداشته. با غرغرهای دو پست پایینتر بیشتر مرتبطه البته. البته از اونجایی که آدرس فیلتره و ممکنه دوستان حوصله و یا امکان استفاده از ابزار عبور از فیلتر رو نداشته باشن متنش رو تو ادامه مطلب کپی میکنم. برچسبها: این نه اون, مملکتانه, سید ابراهیم نبوی ادامه مطلب 1- مادربزرگم درحالی که ظرف میوه دستشه وارد میشه... من: میوه نمیخورم. نیار. ننه: چرا نمیخوری؟ - نمیخورم دیگه. - حالا یه دونه بخور. - بابا جان ول کن. نمیخورم دیگه. - من نگرفتم که دلت بسوزه. میوه های خودتونه. - ننه جان! ببیخیال شو. من میوه نمیخورم! ننه جان میوه ها رو میبره میذاره تو یخچال و ... ننه: آجیل میخوری برات بیارم؟ من (در حالیکه کاملا کلافه ام): آره!! - نه، تو همه اش مسخره بازی در میاری. نمیخوای بخوری - ننه جان میخورم دیگه. بیار. - نه خیر، من میدونم نمیخوری... 2- این چند صبح اخیر... ننه: تخم مرغ میخوری برای درست کنم؟ من: آره. - من که میدونم تو داری مسخره بازی در میاری. - چه مسخره بازیی؟ خوب میخورم دیگه. - نخیر. تو فقط میخوای منو اذیت کنی، آخرشم همه اش بمونه. - ننه جان درست کن من میخورم. تو چیکار داری. - خوب اگه میخوای تخم مرغ اونجا هست. خودت درست کن. من جرات نمیکنم دست بزنم. و اما امروز برای اینکه قضیه رو تست کنم... ننه: تخم مرغ میخوری درست کنم؟ من: نه. - خواهش میکنم! - نمیخورم. - پس تو آخه صبحانه چی میخوری؟ - هیچی! - همینه که اینجوری لاغر موندی دیگه. بذار پاشم برات یه تخم مرغ بزنم. - نــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــــه!!!! برچسبها: فامیلانه ما ایرانیها بدون افراط تقریبا هیچی نیستیم، همینطور با افراط. 1- «خلیج فارس»مان که «خلیج»ش عربی است و «فارس»ش معرب. بعد یک هو جوگیر میشویم و آنقدر همه جا از «خلیج همیشه پارس» می گوییم و می نویسیم که انگار آنها که خلیج فارس هم صدایش می کنند عمدا می خواهند «همیشه»اش را نگویند. شیخ عرب گفته سه تا جزیره ما را می خواهد. آن وزارت خارجه ناممان که باید حرف بزند ساکت نشسته است و آن وقت همه و همه شده اند کارشناس حقوق بین الملل و ژئوپولتیک و غیره. عرق ملی خوب است، زور دارد حرفهای این ها، باید واکنش نشان داد، همه اینها قبول اما هرچیزی به جای خود. یکی از عرب مارمولک خور می گوید، دیگری از آریاییها و پارس ها، آن یکی لباس رزم پوشیده که سرزمین های جدا شده جنوب خلیج فارس را به مام میهن برگرداند. اما دریغ که زحمت بدهیم ببینیم این قرارداد بی دین ایران و بریتانیا چه بوده. یکیش هم خودم. 2- یکبار در کتاب ادبیات فلان کلاس خوانده بودم که شعر سعدی را زده اند بر سر در سازمان ملل متحد. بعد آن قدر این قضیه تکرار شد که هیچگاه برایم جای سوال نداشت. اما حتما هیچ ارزشی هم نداشته که در عصر انقلاب ارتباطات و دهکده جهانی یک زحمتی به خودم نداده ام دو قدم تا سر این گوگل بروم ببینم عکسی چیزی از این سردر دارند یا نه! بعد باید به طور اتفاقی جایی بخوانم و دنبالش را بگیرم و ببینم که بعله! سازمان ملل سر درش کجا بود که شعرش کجا باشد. بقیه هم مثل من. 3- کافی است از چیزی خوشمان بیاید یا بدمان. آن وقت یا بتش می کنیم یا کلوخ. از ایران باستانمان یا جز منشور حقوق بشر کوروش و سیستم پرداخت کارمزد به کارگرانش چیزی نمی بینیم یا نه تنها همانها را دست آویز تثبیت قدرت می دانیم بلکه جز ظلم و قساوت هم چیزی برای کتاب های تاریخمان به یادگار نگذاشته اند. اسلامش هم یا کلا همه زنباز و قدرت طلب و فریبکار بودند، یا تا امامزاده شانزدهمش همه معصوم بودند و هرجا که پا گذاشتند باید ما هم همانجا پا بذاریم و جایی واسه عقل نیست. بیشترین مطالعه ای که در تاریخ داریم پس از کتابهای دوران مدرسه مربوط می شود به ایمیلهای صدتا سنار! ما ایرانی ها بدون افراط هیچی نیستیم، همینطور با افراط! در نقدمان یا همه را می فرستیم به قعر جهنم یا قله بهشت، همینطور منتقدمان را! برچسبها: مملکتانه وسط این قالب سیاه و این همه پست سیاه میخوام یک فیلم سفید معرفی کنم. فیلم سیاه و سفید "زندگی شگفت انگیزی است" که بعدا رنگی هم شد. زندگی مردی که دچار مشکلی میشه و یک فرشته بهش نشون میده که اگه به دنیا نیومده بود چه اتفاقی می افتاد. فقط میتونم بگم تا حالا همچین فیلم تاثیرگذاری ندیدم. منی که هیچ وقت علاقه ای به انرژی بازی و مثبت اندیشی و این جور خاله بازیا نداشتم و ندارم. سایتهای زیادی واسه دانلودش وجود داره اما اگه لازم شد از زیر سنگ هم شده پیداش کنید. همین مقدار توصیه کافیه یا التماستون کنم یا چوب بردارم ای جماعت ناامید؟!
این پست قراره یه کم متفاوت باشه. در واقع بیشتر از تمام پستهای قبلی به درد بخوره. اول از همه 16 تا انیمیشن برای دانلود با لینک مستقیم با معرفی مختصر گذاشتم. مطمئن باشید از دیدن هیچکدوم پشیمون نمیشید که هیچ، هر کدوم رو چندین بار خواهید دید. 1- زنگ ساعت (Alarm): انیمیشنی کره ای برای آشنایی بیشتر با دوستان شیرازی. (29.6 mb) 2- سال نو مبارک (Happy New Year): گوزنهای بهت زده بابا نوئل. (mb 3.44) 3- حمله جَک جک (Jack Jack Atack): تجسم بچه شر. (54.4 mb) 4- مگس یک دقیقه ای (One Minute Fly): داستان زندگی مگسی که یک دقیقه عمر میکند. (3.9 mb) 5- نیمه ابری (Partly Cloudy): دردسرهای یک ابر برای یک لکلک! (29.9) 6- وینسنت (Vincent): پسر خیالباف تیم برتون. (10.7 mb) 7- سریع (Presto): خرگوش شعبده باز! (25 mb) 8- برداشته شده (Lifted): حمله فضاییها! (mb 39.7) 9- استخدام (El Empleo): به قول مارکس: کالایی شدن! (11.1 mb) 10- ته دنیا (Au bout du monde): یک خانه، یک راه! (52 mb) 11- هنر افتاده (Fallen Art): سقوط شما سرگرمی ماست. (56.4 mb) 12- کامل (Perfeito): وقتی که برای رسیدن باید از همه چیز گذشت. (5.9 mb) 13- بانوی پیر و کبوتر(La Vieille Dame Et Les Pigeons): چگونه خودمان را سیر کنیم. (136 mb) 14- تانگو (Tango): یک نما، چند نمایش (برای دیدن در جمع توصیه نمیشه!). (42.6 mb) 15- انیماتور (The Animator): داستان خلقت به زبانی دیگر (برای دیدن در جعه توصیه نمیشه!). (8.9 mb) 16- سگی که درونش گربه بود (The Dog Who Was a Cat Inside): بدون شرح. من که خیلی دوسش دارم. (26.7 mb) بعد از این 16 تا انیمیشن، پیشنهاد میکنم نرم افزار ویراستیار رو دانلود کنید و نهایت استفاده رو ازش ببرید. این نرم افزار که به صورت یک افزونه به برنامه های مایکروسافت آفیس شما اضافه میشه، کمک میکنه تمام غلطهای املایی، فاصله و نیم فاصله، تنوین و همزه، علائم نگارشی، اعداد، تاریخ و غیره رو به سادگی تصحیح کنید. یک همچین هنری از ما واقعا کم سر میزنه. از دستش ندید. اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
داری باقی مانده از قالی رویایی و افتاد زیر پای دیگری. 1- چراغا خاموش شدن (کیوسک). 2- سر زلف تو نباشد سر زلف دگری/ از برای دل ما قحط پریشانی نیست (صائب)؛ هست؟ 3- فانی باقی است، باقی فانی است (هراکلیتوس).
دلم میخواد پایان نامه ام رو بنویسم. اونطور که دلم میخواد حتی اگه کسی خوشش نیاد. دلم میخواد یه کار خوب داشته باشم اما نه کار اداری و تجاری. روزنامه نگاری بد نیست. دلم میخواد یه وبلاگ بزنم و توش مطالب جدی بنویسم و پست کنم بالاترین. انتقاد از خودمون. دکتری برام علی السویه است اما دوس دارم چندسال دیگه تو خوابگاه بمونم. هرچند بدون دوستان سخته. دلم میخواد درآمد خوبی داشته باشم که بتونم مارلبورو مشکیم رو با زیپو روشن کنم. دلم میخواد یه ماشین داشته باشم که نصفه شب بزنم بیرون و خیابون گردی کنم. دلم میخواد یه رمان متفاوت بنویسم. طولانیترین دیالوگ مکتوب! دلم میخواد فروش ذرت مکزیکی ممنوع بشه. بوش که بهم میخوره ناخودآگاه اینور اونورو میپام که کسی ما رو باهم نبینه! دلم میخواد بشینم هرچی فیلم خداست ببینم و بر اساسشون چیزی بنویسم یا تو نوشته هام استفاده کنم. دلم میخواد اوضاع مملکت سر و سامونی بگیره بدون اینکه جنگی در بگیره. مثل آدم پیشرفت کنیم. دلم میخواد صبح ها ساعت 8 بیدار شم و یه صبحانه ردیفم بزنم که کل روزم به باد نره. بدم نمیاد یکی پیدا شه یه بورسی بده برم اونور دنیا درسی بخونم. دلم میخواد معاف شم. دلم میخواد یه گوشی خوب یا یه دوربین داشته باشم که از سوژه هایی که دوس دارم عکس بگیرم. دلم میخواد دوباره رومن گاری بخونم. دلم میخواد بتونم وقتی میام نت خودم رو کنترل کنم و الکی وقت تلف نکنم. دلم میخواد معاشری همدل و همفکر داشته باشم. دلم میخواد دندونام از این خرابتر نشه. یه ریش تراشم داشته باشم که ریشه این نصفه ریش نادخل رو بی دردسر بکنم. دلم میخواد یه خونه داشته باشم که هروقت خواستم رفقام رو جمع کنم دور هم. دلم میخواد یه بار دیگه تو شلم برنده شم، انگلیسی رو هم ده انگشتی تایپ کنم، بشینم پای کامپیوتر و با خیال راحت فوتبال بازی کنم، فرصت کنم لیگ قهرمانان ببینم، کار مولایی رو بنویسم تحویلش بدم، یه گلچین درست و حسابی از آهنگای خوب جمع کنم که از شنیدنش هیچوقت خسته نشم، انقدر زبانم خوب باشه که فیلما رو بدون زیرنویس ببینم و یه جمله هم از دستم در نره.... دلم میخواد تمام عمری که تلف کردم جبران شه. دلم میخواد خانواده ام ازم راضی باشن. همینطور خودم. دلم میخواد بدون اینکه وجدانم خدشه دار شه به همه این بالاییا برسم. 2- به دیوانه گفتن برو کنار جوون داره میاد. اینم یک قلمبه ای به جوونا (حاج آقا اکبری). 3- دلم میخواد یه روزی در مورد این پست بنویسم. (90/9/2 2:51)
1- ... و همهچیز بهکنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذراندهبودم.و در یکی از قسمتهای شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیدهبودم و ساده اندیشانه باور کردهبودم که در تونلی موازی تونل من حرکت میکند، درحالیکه در واقع او متعلق بهجهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمیکردند، و شاید وی از سر کنجکاوی بهیکی از پنجرههای شگفتانگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام خاموش، کلید رمزتابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من بهراه خود در دالانم ادامه میدادم، او بیرون از دالان زندگی عادیاش را میکرد، زندگی هیجانآور کسانی که بیرون از دالان زندگی میکنند، آن زندگی عجیب و غریب و بیمعنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش میآمد که وقتی من از کنار پنجرههایم رد میشدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر بهموقع نمیرسید یا این موجود در قفس محبوسشده بینوا را از یاد میبرد، و بعد من بودم که می خندیدم و می رقصیدم، به توجه به دغدغه ای نسبت به جهان، یا از این هم بدتر، او را اصلا نمی دیدم، و در مکان های شرم آوری که نمی توانستم به آنها دست یابم در خیال مجسم می کردمش. در این مواقع احساس می کردم که سرنوشت من بی نهایت تنهاتر و منزوی تر از آن است که تا کنون تصور آن را کرده بودم. (تونل، ارنستو ساباتو، انتشارات نیلوفر). 2- فکر می کنم قبل از آشنایی با هر کسی بهتره این کتاب رو بهش هدیه بدم که بعدا نگه نگفتی! برای دوست داشتن یه کتاب یا فیلم دلایل متعددی میتونه وجود داشته باشه، اما من "تونل" رو بیشتر به خاطر شباهت با نقش اول داستان دوست داشتم. حالا یه 20-30 درصدی هم به خاطر تفاوتای فرهنگی و غیره بذارید کنار. اما حساسیتش روی کلمات، دقیق شدن روی وقایع، و بلاتکلیفیش رو خیلی نزدیک دیدم. 3- دندونم رو که گذاشتم روی سیب زرد گنده و در حین اینکه فک بالا و پایینم به هم برسن به طرز غریبی یاد دوران راهنمایی افتادم و صف تغذیه و سیب! خیلی وقتا یاد گذشته میکنم اما اینطوریش دیگه نوبر بود. خیلی نزدیک بود.
اثر انگشت شب بو روی شیشه خالی عطر
رویاهام را پیچیده در کفن خاطرات دود می کنم "عامل اصلی سرطان" را 1- اینجا چراغی روشنه 2- یه همدود: چرا انقدر به این عامل اصلی سرطان نگاه میکنی؟ من: میخوام ببینم کی تموم میشه. 3- معتقدیم این روزها تنفس هوای تهران با فیلتر بهتر است. 4- اگر یک روز بعد از کامنتتون، تو وبلاگ خودشون به بقیه کامنتا جواب دادن معنیش اینه: شما؟! 5- اینجور وقتا باید گفت " از سخنچینان شنیدم آشنایت نیستم/ خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم" 6- مرور کامنتای قدیم از هرجهت و هرکس جالبه. توصیه میکنم. 7 - روزی چیزی خواهم گفت درباره جیب. 8- کلا راضیم. چون همونطور که اگه اونطور که باید می شد نمی شد باید می شد شد. ت ن ف ر ت
عینک آفتابیت را بردار
بی رد نگاهت خورشید هم
سیبی که آدم خورد کرم داشت
یا آدمی که سیب خورد؟
پ.ن: راستی اصلا سر و کله خود کرم از کجا پیدا شد؟
چه خیال های طلایی غافل از دستان گره گشای تقدیر...
صدایت شیرین
جداییت تلخ خداحافظ گفتنت ۱- اگه نشد قبل از عید به کسی تبریک بگم از همینجا میگم سال خوبی داشته باشین.
|