سلام.
اومدم.
شرمنده همه دوستان که نبودم. اتفاق دیگه. میافته. آره. یکی وقت رفتنش بود که رفت. البته خوب هر روز کلی آدم میرن ولی این یکی چون نزدیک ما بود خوب یخه مارم گرفت.
نمیدونم من به دنیا اومدم سنگی چیزی خورد به کله ام یا سر بقیه همون اول خورده به سنگ و آدم شدن و سر من نخورده. فکر کنین رفتیم خونه خاله ام که شوهرش فوت کرده و همه می زنن تو سر و کله اشون و داد و شیون بعد من باید به زور نیشم رو می بستم. باور کنین کلی عذاب بود. مصیبتی بود. البته خالم خونه نبود.
بندگان خدا رفته بودن شمال لب دریا٬ دختر یکی از آشناهاشون رو آب میبره٬ شوهر خاله ما هم می ره اونو نجات بده که خودشم غرق میشه. فکرشو کنین جلوی چشم خالم و دختر ۹ ساله اش. خیر سرشون اونجا غریق نجات هم بوده. چه اسم با مسمایی: غریق نجات! واقعا که همون غریق نجاتن. وایمیستن طرف که کارش تموم شد درش میارن. تازه دختر رو در میارن هر چی خالم میگه یکی دیگه هم بود اونا میگن نه هیشکی نبوده تا اینکه بعدا خودش میاد رو آب. این دختر خاله ام هم عجیب آدمیه.
خاله ام اینا به این گفته بودن که هیچی نشده بعد این گفته مامان من میدونم بابا مرده٬ ولی تو گریه نکن! تو منو داری!! خداییش مخ آدم سوت می کشه. کلا از بچگی هوش اضافه داشت.
داشتم می گفتم وسط این هاگیر واگیر من نمیتونستم خودمو جمع کنم. البته آخر شب دیگه بچه مچه ها هم تقریبا همراهی می کردن. می گفتیم میخندیدم. بعد دوباره اونا میزدن تو فاز گریه و .... دروغ نگم منم این وسط دو سی سی اشک چکوندم. یه دفه وقتی مادرش اینا اومدن که وحشتناک لحظه ای بود٬ یکی هم وقتی آوردنش. نمی دونم چرا اینجوری شد. فکر کنم سهمیه ام تموم شده. امسال به قدر کافی مصرف داشتیم. گفتم یه خورده هم نگه دارم شاید بعدا لازم شه. معلوم نمی کنه که. یه وقت وسط راه می مونیم.
دو سه روز خواب و خوراک نداشتیم. البته خوراک داشتیما ولی جون خودم کفاف نمیداد. تصمیم گرفتم بزنم تو کار راه اندازی مجالس و این حرکتا. عروسی٬ عزا٬ شعر خوانی
و غیره. بالاخره آدم باید استفاده کنه دیگه. دیگه امروز اومدم خونه. گوله اومدم نت ببینم چه خبر از دنیای مَجاز غیر مُجاز. خیلی هم خبری نبود. تابستون نفس همه رو بریده. یه حرکتی هم خواستیم کنیم چنان پشتیبانی شد که بچه ها ذوق مرگ شدن. ولش کردم. بر میگردیم به روال گذشته.
دیروز هم که بالا سر بچه ها نبودیم تر زدن. امیر قلعه نویی قد مرغ هم از فوتبال سر در نمیاره. با اون ترکیبای بی ترکیبش. فکر کرده گاس هیدینکه. سیرابی. دیروز اولین سالگرد خداحافظی دنیس برگکمپ بود. عشق جاودان من. خیلی دوست داشتم براش جدا برم که نشد. از همین جا میگم جات خیلی خالیه مرد یخی. راستی فردی لیونگبرگ هم شاید بره. بساطیه. سال دیگه رو خدا برحمه. چه قدر پرت شدیم از قضیه.
یه چیز غم انگیز دیگه این که شوهر خالم یه روز قبل از تولدش از دنیا رفت. آهان! یه چیز دیگه. دقت کردین غم آخرتون باشه از هر فحشی فحشتره؟ غم آخرتون باشه! یعنی نفر بعدی خودتون باشین. راستی یه بار دیگه هم به من گفتن همسایه اتون فوت کرده اون موقع هم کلی خندیدم. عید چند سال پیش بود و ما هم شهرستان بودیم. زنگ زدن گفتن اینجوریه. منم خیلی باهاش رابطه داشتم هر چند سنش زیاد بود ولی بنا به روابطی از جمله شاگرد و استادی خیلی بهش نزدیک بودم. خبر و که شنیدم هرهر می خندیدم. البته اون از روی شوک بود. شبش خوابم نمی برد. باورم نمیشد.
گفتم هرهر. بعضی کلمات و جملات عجیب خواصی دارن. یکی این هرهر. یکیم ولش کن. همیشه این دو تا باعث درد میشن. البته با یه لحن خاصی. هــــرهــر میخندیدیم! ولّش کن!
ای خدا.
چند تا پست آماده دارم. فقط باید روشون بکارم. راستی من هنوز به خاصیت پلاکارد یا همون پارچه نوشته پی نبردم. نمیدونم چیز دیگه هست که باید بگم یا همین جا باید این پست شبه "هولدن کارفیلد"ی رو با یه نقطه تمومش کنم. این تابستون بر عکس تابستون قبل خیلی هم بی ثمر نبوده. حد اقل به سرانه مطالعه جامعه اندکی افزودم. موثر هم بودن. بعدا در موردشون بیشتر میگم(یهنی می نویسم.).
واسه امروز بسه دیگه.
فعلا....