تبليغاتX
این نه اون
سه شنبه 30 مرداد1386
خیلی دلچسبی; اما نه واسه دل من!      آخه تفلونه!!

 

-----------------------------------------------------------

ی.ب (یادش بخیر): یه شب خونه داییم بودم. سگا کرایه کرده بودیم. موقع خواب اثراتش رو نشون داده بود. داییم نصفه شب بلند شده بود تو خواب می گفت: ک...نتون بسوزه/ ک...ن ما قابلمه نسوزه!!! البته این ماجرا مال حدودا۱۰-۱۲ سال  پیش.

این تریپای تو خواب راه رفتن و حرف زدن بین داییم و داداشمو خواهر زاده ام خیلی مرسومه. یه بار داداشم نصفه شب راه افتاده بود بره خونه خواهرم. دم در مادرم مچش رو گرفته بود. آخرین مورد هم یکی دو هفته پیش بود که خواهر زاده ام خواب دیده بود دور و بر خونه رو بمب گذاشتن. رفته بود تو حیاط نرده ها رو محکم تکون می داد. میخواست فرار کنه ولی در بسته بود. اومد از در کوچه بره بیرون که مادرم بیدارش کرده بود. حالا اولش شاکی که چرا نذاشتن فرار کنه. بعد دوزاریش افتاده بود.

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه 27 مرداد1386

میدونی چیه؟ مشکلی که هست اینه که مشکلی که هست تو نیستی! که اگه تو بودی الان دیگه مشکلی نبود. مشکل خاطره هاست. مشکل وعده هاست. مشکل کوچه هاست. مشکل ....

مشکل اینجاست. همینجا. اینجا که اندازه یه مشتِ. مشکل تو همین مشتمه. مشتی که  نمی شه بازش کرد بس که تنگ شده٬ بس که سنگ شده٬ بس که....

مشکل جای خالیه که باید پرش کرد. جایی که همیشه جوابش یه کلمه است: نمی دونم ....

اصلا میدونی چیه؟ مشکل همین سه نقطه هاست! مشکل تو نیستی!

....

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه 21 مرداد1386
... زنده ایم برای مردن

    می میریم برای خوردن

    می خوریم برای ماندن ...

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 16 مرداد1386

بدون دویدن در زندگی هیچ کاری نمی شود کرد.

 

حدود نه سال داشتم و در این سن فکر آدم به کار افتاده است مگر اینکه خوشبخت باشد.

 

فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.

 

بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتند. اگر اتفاق در بیرون بیافتد مثل وقتی که اردنگی می خوریم می شود زد به چاک اما از درون غیر ممکن است.

 

ترس مطمئن ترین متحد ماست و بدون آن خدا می داند چه به سرمان می آید.

 

یک وقتی چه بخواهی و چی نخواهی می بینی همان جایی که هستی، هستی.

 

در بل ویل از آن جاهایی که مخصوص زن های زشت است و اسم شان هم موسسه زیبایی است وجود ندارد.

 

...اما من برای خوشی و شادی حاضر نیستم ک...ن زندگی را بلیسم.

 

در فرانسه کمتر از الجزیره، الجزیره ای پیدا می شود، بنابر این پلیس دراینجا کارش کمتر است.

 

وقتی آدم دلش می خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر می شود.

 

من وبا را نمی شناسم اما فکر می کنم نباید آن قدر هم که لولا خانم می گفت بد باشد. مرضی بود که تقصیری نداشت. گاهی اوقات حتی دلم می خواست از وبا دفاع کنم چون به هر حال عیبش به خودش مربوط نمی شد و هرگز نخواسته که وبا باشد و همین جوری به این شکل درآمده بود.

 

فهمیدن گاهی کارها را درست که نمی کند، هیچ، حتی خراب تر هم می کند.

 

موقعی می رسد که حتی یهودی ها هم دیگر یهودی نیستند از بس که دیگر هیچی نیستند.

 

بیمار روحی کسی است که باید دایم به او توضیح بدهند که چیزهایی را که دارد، ندارد وچیزی را که می بیند، نمی بیند. و این کار هم نتیجه خل شدن آنهاست.

 

برای یکدیگر تبدیل شده بودیم به تمام آن چیزهایی که برایمان باقی مانده بود و این خودش باز غنیمت بود.

 

وقتی در را با زور باز کردند و آمدند تو تا ببینند بو از کجا می آید و مرا دیدند که کنار او دراز کشیده ام شروع کردند به داد و فریاد و کمک خواستن و اینکه چقدر وحشتناک است. اما قبلا فکر نکرده بودند باید داد و فریاد می کردند، چون زندگی که بو نمی داد.

 

 

همه این حرفا از زبون یه پسر بچه 9 ساله مسلمان توی یه محله فقیر نشین پاریس هست که با بچه های نا مشروع زن های دیگه تو خونه یه پیرزن یهودی زندگی می کنن. مومو (مخفف محمد) بعدا میفهمه 5 سال بزرگتر از اونیه که فکر می کرده. « زندگی در پیش رو» نوشته « رومن گاری» پر از این جملات قصار. هرچند عمرا به پای کتاب وحشتناک « خداحافظ گاری کوپر»ش نمی رسه.

گفتم حالا که خودم حس ندارم، وردارم از یکی دیگه دو کلمه اینجا بچپونم که فکر نکنین خبریه. امیدوارم فصل مزخرف تابستون هر چه زودتر تموم بشه. هر سال بدتر از پارسال. البته اینو با بچه های تابستونی نبودما. با روزای تابستون بودم.

همین.

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه 7 مرداد1386

سلام

چه جورین؟

من که جورم. بالاخره تموم شد. هر چند از همون اولم تموم شده بود ولی انگاربرای بعضیا تازه شروع شده بود. کلا این آغاز و پایانا بدجوری درهم اند. وقتی فکرمی کنی همه چی تموم شده تازه می بینی همه چی شروع شده. خلاصه اینکه مراسمات اون بنده سابق خدا و خدا بیامرز فعلی که احتمالا هنوزم بنده خدا باشه تموم شد. گر چه گرفتاری بازمانده هاش شروع شده.

تو هفته ای که گذشت کلی ماجرا داشتیم که بهم فهموند وضع من خیلیم بد نیست. اگر هم وضع من بد باشه وضع بقیه هم تعریفی نداره.

دوشنبه شب پیش، بعد از اینکه هیات ماهیانه خونمون (اگه بدونین نظام خونه ما به چه ترتیبیه!!) تموم شد تو راه خونه مادر بزرگه پسر دایی ما کله اش هوای دود کرد و منم که بیکار ساعت 11 و نیم  شب با موتور راه افتادیم دنبال یه جا واسه دودکشی. از بخت موافق ما هم گویا طرح جمع آوری اسباب دود، در و تخته همه رو بستونده بود. هر جا رفتیم خبری نبود. بالاخره اینکه زدیم تو راه برگشت. از اونجایی که بخت ما کلا موافق زاییده شده تو راه برگشت حضرت موتور چرخ عقبشون بنای ناسازگاری گذاشتن و خودشون زدن به پنچری. پسر دایی من که دیده عقب موتور برا خودش ساز میزنه فکر کرده کار منه برگشته به من میگه کرم نریز. منم فکر می کردم کرم از خودشه گفتم خودت کرم نریز. اما نگو کرم از درخت نیست، بلکه کرم از موتوره یا شاید هم جاده یا بخت موافق ما.

حسابش و کنین اون موقع که می رفتیم یه تابلوی شمارش معکوس افتتاح یه خراب شده ای 30 بود موقع برگشت شده بود 29. از اینجا بود که نتیجه گرفیم ساعت از 12 گذشته! به هر جون کندنی بود با همون چرخ پنچر نشستیم که یه 6-7 کیلومتری رو بیایم. جون دادا هر کی از کنارمون رد میشد می گفت اینا اسکلن. آخه از همون جا جفتمون نشسته بودیم رو باک موتور. عقب موتور هم که واسه خودش این ور اون ور می رفت و نمی پرسید خرت به چند. ما هم هر جا خطری میشد پیاده میشدیم بقیه برن. هیچکس هم جرات نمی کرد این وسط وایسه کاری واسه ما کنه. دو تا آدم با یه موتور نصفه شب. مگه کسی از جونش پیاز شده.خلاصه به هر زور و زحمتی بود تا ساعت 1 خودمون و رسوندیم خونه. این از پسر دایی.

پنج شنبه شب بعد از اینکه از سر خاک بر گشتیم تا وقت شام برسه با پسر خاله ها و پسر دایی رفتیم یه جا که پسر خالمون تصفیه حساب کنه. بعد از دو ساعت که کار آقا تموم شده با یه کولوچه و یه بستنی و یه ساندیس به ازای هر نفر برگشتن. این ترکیب کاملا معقول هم از این جا به دست اومده بود که جناب، در زمان خدمت خوراکشون کولوچه و بستنی صد تومنی بوده! خداییش آخه اینا چیشون به هم میاد. تازه بازم می خواسته بستنی صد تومنی بخره که فهمیده همچین جنسی وجود خارجی نداره. ما هم  هر آشغالی بذارن جلو مون کوفت میکنیم به خصوص که مفتم هم باشه. این چند وقت هم که حال ما رو از مرغ و کباب به هم زدن. مریض شدم دیگه.

آهان! یه چیزی داشت یادم می رفت. پنج شنبه سالگرد "شاملو" هم بود. قبر این خدا بیامرز هم با اون خدا بیامرز فاصله ای نداشت. حالا اون ور چه خبر بود؟ هیچی! یه مشت سگ ترسو جمع شده بودن اونجا واسه ... . مرده شورا انگار اومده بودن پارتی. همه که تریپ خفن و این حرفا به کنار با هم خواهر برادر هم بودن. بازم اسکل بازیای سری قبلشون. پارسال با بچه ها تولدش رفتیم، از هر چی رفتن بود پشیمون شدم. این دفه هم که توفیق اجباری نصیبمون شد واسه زیارت حضرات. یه مشت جک و جونور که دماغشون و می گرفتی نفسشون بند میومد. یعنی آدم دو تا شکم داشته باشه یکیش و از دست این جماعت زر زن پاره کنه. خودشونم نمی دونستن چی می خواستن. از یه طرف سرود "انترناسیونال" می خوندن از اون طرف سرود "ای ایران"! یه ملت هم از من بیکارتر از اینا فیلم می گرفتن. منم رفتم وسطشون ازشون فیلیم گرفتم. اون وقت تا چشمشون افتاد به سه تا مامور نیرو انتظامی سه سوت جمع کردن رفتن. حکایت پارسالشون که یه ساعت زر زدن آخرش از ترس مامورا پاپیون کرده بودن. حالا اینا اقلکندش 70-80 نفر بودن. یعنی انقدر که از آدم دو رو و حرف مفت زن و ترسو و کثافت و عوضی بدم میاد از هیچ کثافت دیگه ای بدم نمیاد. به تف اسب بردیای دروغین هم نمی ارزن. دو ساعت فک می زنن ولی حاضر نیستن از اون دماغ بی صفتشون (هر چی گشتم صفت مناسب پیدا نکردم.) یه چیکه خون بیاد. اون صفت سگ ترسو هم از سرشون زیاده. ... . (اگه بدونین الان چه قدر خودمو کنترل کردم که فحش زیر هیجده سال! ندم. می دونین که دیگه جای زیر18 و بالای 18 عوض شده. باید مواظب باشیم بزرگترا از بچه ها چیزی یاد نگیرن.)

خلاصه اینکه هفته پر ماجرایی بود که گذشت. کلی هم مایه امیدواری و اعتماد به نفس بود. کلی هم بساط خنده جور شد که ادامه خواهد داشت. خداییش یه هفته کل فامیل دور هم بودیم. چه فازی داد. حالا اگه عروسی باشه یه شب بیشتر که نمیشه. راستی من تصمیم گرفتم از خدا بخوام مرگ من و بذاره آخره همه عزیزان. چون حال ندارم اینا بیان بالا سرم هی زق زق گریه کنن. تازه اش هم کلی بساط خنده و خورد و خوراک رو از دست می دم. حالا ببینیم مذاکراتمون به کجا میرسه. گر چه راضی ایم به رضای خدا. ولی پیشنهاد که چیزی از آدم کم نمیکنه.

آخ! الان یادم اومد دیشب چه گندی زدم. از شب تا صبح کلید و رو در خونه مادر بزرگم جا گذاشتم. دیشب هر چی گشتم پیداش نکردم. با خودم گفتم شاید رو در باشه. بعد خودم گفت نه بابا٬ تو که از این شیرین کاریا نمی کنی! بعد خوابیدم. صبح دوباره گشتم و پیدا نکردم و بازم همون صحبتا رد و بدل شد و گفتم بعدا میام سراغش. رفتم بیرون دیدم کلیدم رو در خوابیده. عجیب که کسی هم نبرده بودش. واقعا محله مون جای عجیبی شده. چند هفته پیش هم که اصلا در رو نبسته بودم. صبح ننه جان بلند شده بود دیده بود در بازه. یعنی مصیبت. این دفه شانس آوردم که به داد خودم رسیدم و گر نه بیچاره بود. اصلا هر چی می کشم از دست این خودم می کشم. اون از پیشنهادش اینم از کاراش. به قول مامانم خاک بر سر کاراش. همین باعث شد از میزان امیدواری رو به افزایشمون کاسته بشه.

 

فعلا....

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه 4 مرداد1386
 حالا می فهمم تو که عاشق قرمه سبزی بودی چرا بهم گفتی کله ات بوی قرمه سبزی میده.

سرخور!

 

----------------------------------------------

ببخشیدا ولی به قولی پ.ن: هیچیمون به آدمیزاد نرفته٬ نه خودمون٬ نه عشقمون و نه رقیب عشقیمون.

پ.ن.۲: این پ.ن یعنی چی؟ پا نوشت؟ پایین نوشت؟ پس نوشت؟ پشت نوشت؟ پرت نوشت؟ پی نوشت؟  کی نوشت؟ چی نوشت؟ واس کی نوشت؟ عجب  آدمیه ها! خوب نمی نوشت!

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 1 مرداد1386

سلام.

اومدم.

شرمنده همه دوستان که نبودم. اتفاق دیگه. میافته. آره. یکی وقت رفتنش بود که رفت. البته خوب هر روز کلی آدم میرن ولی این یکی چون نزدیک ما بود خوب یخه مارم گرفت.

نمیدونم من به دنیا اومدم سنگی چیزی خورد به کله ام یا سر بقیه همون اول خورده به سنگ و آدم شدن و سر من نخورده. فکر کنین رفتیم خونه خاله ام که شوهرش فوت کرده و همه می زنن تو سر و کله اشون و داد و شیون بعد من باید به زور نیشم رو می بستم. باور کنین کلی عذاب بود. مصیبتی بود. البته خالم خونه نبود.

بندگان خدا رفته بودن شمال لب دریا٬ دختر یکی از آشناهاشون رو آب میبره٬ شوهر خاله ما هم می ره اونو نجات بده که خودشم غرق میشه. فکرشو کنین جلوی چشم خالم و دختر ۹ ساله اش. خیر سرشون اونجا غریق نجات هم بوده. چه اسم با مسمایی: غریق نجات! واقعا که همون غریق نجاتن. وایمیستن طرف که کارش تموم شد درش میارن. تازه دختر رو در میارن هر چی خالم میگه یکی دیگه هم بود اونا میگن نه هیشکی نبوده تا اینکه بعدا خودش میاد رو آب. این دختر خاله ام هم عجیب آدمیه.

خاله ام اینا به این گفته بودن که هیچی نشده بعد این گفته مامان من میدونم بابا مرده٬ ولی تو گریه نکن! تو منو داری!! خداییش مخ آدم سوت می کشه. کلا از بچگی هوش اضافه داشت.

داشتم می گفتم وسط این هاگیر واگیر من نمیتونستم خودمو جمع کنم. البته  آخر شب دیگه بچه مچه ها هم تقریبا همراهی می کردن. می گفتیم میخندیدم. بعد دوباره اونا میزدن تو فاز گریه و .... دروغ نگم منم این وسط دو سی سی اشک چکوندم. یه دفه وقتی مادرش اینا اومدن که وحشتناک لحظه ای بود٬ یکی هم وقتی آوردنش. نمی دونم چرا اینجوری شد. فکر کنم سهمیه ام تموم شده. امسال به قدر کافی مصرف داشتیم. گفتم یه خورده هم نگه دارم شاید بعدا لازم شه. معلوم نمی کنه که. یه وقت وسط راه می مونیم.

دو سه روز خواب و خوراک نداشتیم. البته خوراک داشتیما ولی جون خودم کفاف نمیداد. تصمیم گرفتم بزنم تو کار راه اندازی مجالس و این حرکتا. عروسی٬ عزا٬ شعر خوانی و غیره. بالاخره آدم باید استفاده کنه دیگه. دیگه امروز اومدم خونه. گوله اومدم نت ببینم چه خبر از دنیای مَجاز غیر مُجاز. خیلی هم خبری نبود. تابستون نفس همه رو بریده. یه حرکتی هم خواستیم کنیم چنان پشتیبانی شد که بچه ها ذوق مرگ شدن. ولش کردم. بر میگردیم به روال گذشته.

دیروز هم که بالا سر بچه ها نبودیم تر زدن. امیر قلعه نویی قد مرغ هم از فوتبال سر در نمیاره. با اون ترکیبای بی ترکیبش. فکر کرده گاس هیدینکه. سیرابی. دیروز اولین سالگرد خداحافظی دنیس برگکمپ بود. عشق جاودان من. خیلی دوست داشتم براش جدا برم که نشد. از همین جا میگم جات خیلی خالیه مرد یخی. راستی فردی لیونگبرگ هم شاید بره. بساطیه. سال دیگه رو خدا برحمه. چه قدر پرت شدیم از قضیه.

یه چیز غم انگیز دیگه این که شوهر خالم یه روز قبل از تولدش از دنیا رفت. آهان! یه چیز دیگه. دقت کردین غم آخرتون باشه از هر فحشی فحشتره؟ غم آخرتون باشه! یعنی نفر بعدی خودتون باشین. راستی یه بار دیگه هم به من گفتن همسایه اتون فوت کرده اون موقع هم کلی خندیدم. عید چند سال پیش بود و ما هم شهرستان بودیم. زنگ زدن گفتن اینجوریه. منم خیلی باهاش رابطه داشتم هر چند سنش زیاد بود ولی بنا به روابطی از جمله شاگرد و استادی خیلی بهش نزدیک بودم. خبر و که شنیدم هرهر می خندیدم. البته اون از روی شوک بود. شبش خوابم نمی برد. باورم نمیشد.

گفتم هرهر. بعضی کلمات و جملات عجیب خواصی دارن. یکی این هرهر. یکیم ولش کن. همیشه این دو تا باعث درد میشن. البته با یه لحن خاصی. هــــرهــر میخندیدیم! ولّش کن!

ای خدا.

چند تا پست آماده دارم. فقط باید روشون بکارم. راستی من هنوز به خاصیت پلاکارد یا همون پارچه نوشته پی نبردم.  نمیدونم چیز دیگه هست که باید بگم یا همین جا باید این پست شبه "هولدن کارفیلد"ی رو با یه نقطه تمومش کنم. این تابستون بر عکس تابستون قبل خیلی هم بی ثمر نبوده. حد اقل به سرانه مطالعه جامعه اندکی افزودم. موثر هم بودن. بعدا در موردشون بیشتر میگم(یهنی می نویسم.).

واسه امروز بسه دیگه.

فعلا....

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin