این هفته ای که سپری و گلگیری شد قد کل تابستون بی بخار و بی خبرمون خبر داشت که یه پست جواب نمیده اما خلاصه اش میکنیم دیگه. بازی کردن نقش متهم و کاراگاه و برده تو یه هفته کم کاری نیست.
قضیه اول که بر می گرده به یکشنبه پیش که قضیه اش بر می گرده به یکشنبه پیشش که قضیه اش برمی گرده به والا مقام مرغ!
این چند هفته تو دانشگاه انقدر سحر و افطار بهمون مرغ انداختن که به قدقد افتادیم٬ باور نداری قدقد! سر همین قضیه دوستانی که دیگه جونشون به لب رسیده بود و خونشون به جوش٬ شروع کردن به سردادن آواها و نواهایی غریب که مشابه اش فقط تو جنگلای حاره ای گزارش شده بود. بنده هم که تمایل زیادی به آب گل آلود دارم رفتم پی ماهی گیری و همنوا با دیگران اقدام به ایجاد صداهایی بس ناهنجار و گوشخراش نمودم که گوش فلک کر نمودی.
بعد از پایان ماجرا هم با حسی سراسر شوق رفتیم سر سفره افطار و چپاول سفره نفتی. اما قضیه به اینجا ختم نشد.
هفته بعدش که میشه هفته قبل نامه ای از طرف حارسین محترم دانشگاه رسید به دستمون که امر شده بود کلیه اعضای اتاق ۵۶۷ تشریف ببرن خدمت اساتید برای ادای پاره ای از توضیحات.
ما هم برای نشون دادن حسن نیت و عمل خودمون سریعا رفتیم که بریم. بعد از عرض سلام و تحیت٬ از ما میپرسن شما آتیش انداختین پایین؟!! که با یک عدد نچ آبدار و صریح و قاطع از سوی ما روبه رو شد (خداییش هم ننداخته بودیم دیگه). بعد ما رو حوالت دادن به اتاق بغلی و بعد از اینکه یکی از رفقا تمام و کمال قضیه رو انکار کرد و با هماهنگی های قبلی توطئه خنثی شد نوبت رسید به اعتراف نامه که آقا جان ما این کارا رو نکردیم و اینا. از قضای روزگار پست٬ یکی از دوستان که در شهر و دیارشان بودند و روحشان بی خبر. اون یکی هم که رفته بودن خدمت یکی از امامزادگان عزیز یا به عبارت دیگه عزیزان امامزاده. این یکی هم که هنگام جیغ کشی بنده مشغول دریدن سینه مرغ مفلوک بودن. پس تنها نکته باقی مونده بنده بودم. پس اعترافی نمودیم بدین شرح:
اینجانب فلان بن فلان به شماره دانشجویی --۸۴۲۱۷۱ در تاریخ ۸/۷/۸۶ در بالکن اتاق ۵۶۷ حضور داشته و با داد دوست خود را که در بلوک ۴ حضور داشت صدا می کردم. امضاء![]()
هر چی فکر کردم جمله بندی از این بهتر به ذهنم نرسید. البته فکر نکین دروغ گفتما! نه! وسط تمام فریادان خوشایند چند باری هم واسه قشنگی دوستمو صدا کردم. اما همین اعتراف صریح باعث شد لبان استاد پرسشگر به لبخندی زیبا شود.
به علت کمبود وقت و جا و اعصاب شما کلی از سر و ته ماجرا زدم و این شاید ۴/۳۷ درصد کل ماجرا بود و بی حاشیه و البته که حاشیه از متن مهمتر می باشد.
اما بذارین مورد سوم رو دوم بگم که مورد دوم بسی طولانی و مفصلتر است. مورد سوم که همانا بردگی ما باشد در روز عید٬ بر میگرده به شستن بیش از ۴۰ متر فرش ناقابل!
به جان خودم هنوز کمر و دست و پام درد میکنن. یعنی بعد از دو هفته با کلی پیغام و پسغام با خیالی خوش رفتیم خونه می بینیم ای دل غافل. خلاصه اش اینکه به قول شاعر "تا باد چنین بادا" و البته شاعری دیگر که "این عید نیست٬ فاجعه قرن آهن است/ تعطیلی ای که عاقبتش نیست بودن است."
تا اینجای کار که خوندین رو دیروز نوشتم و امروز تصمیم گرفتم مورد دوم که خودش ماجراییه رو بذارم بعد از اینکه تکمیل شد به سمع و نظرتون برسونم و بگم از ماجرایی داغتر:
دیشب اس ام اسی رسید با این مضمون:
Salam ,man bimarestanam. Tasadof kardam. Be kasi nagi doktor mige shunam shekaste. Mintuni fori baram ye bores bekhari?
منم بلافاصله اینو واسه سه نفر فوروارد کردم. یکی که اصلا تحویل نگرفت. یکی دیگه با یه اس ام اس دیگه جواب داد اما نفر سوم که خواهر بنده باشن گویا در وقت دریافت خواب تشریف داشتن. بعدا هم که میخونن انگار با همون حالت خواب آلوده بوده! ساعت ۱۲ شب زنگ زدن و با صدایی لرزون و ترسون که: "سلام. چی شده؟ الان کجایی؟ حالت چطوره؟ و ...." منم که خبر نداشتم قضیه چیه بعد از اینکه مدتی گیج زدم تازه گوشی دستم اومد که بعله! گند زدم شیرین. حالا من براش توضیح دادم و میبینم صدا مخلوط شده با اصواتی که تشخیص گریه و خنده اش برام مشکله. بالاخره فهمیدم داره گریه میکنه. اما بعدش با شیرین زبونی و این حرکتا جمعش کردم. از اون ور هم برداشته زنگ زده بود داداشم رو از خواب بیدار کرده بود و اونم هی زنگ میزد. ماجرا رو سریع برای اونم توضیح دادم که بنده خدا از هول و ولا دربیاد و اونم کلی خندید به عقول خوشحال ما. بعدش هم مجبور شدم برای اولین بار چندتا اس ام اس پرخرج بزنم که از دلش دربیارم. ولی خدا میدونه هنوز هم وجدانم درد میکنه. اصلا برای اولین بار مثل بچه آدم و نادمانه معذرت خواهی کردم.
یه خبر فوری هم اینکه امروز تو سلف دانشگاه باز هم به لطف مرغ٬ یه بنده خدایی حالش به هم خورده بود خفن! دراز به دراز افتاده بود. من که کپ کرده بودم. البته شکر خدا به خیر گذشت. اینو گفتم که درک کنید چرا هوار زدیم هوارتا.
لینک ثابت
 
|
بعضی وقتا یه چیزایی میاد تو مخ آدم وول میخوره ولی هیچ رقمه فرصت نمیشه ریختش رو وبلاگ. بعد یه دفه یه فرشته نجات پیدا میشه که یه چیزی میخواد و اون آدم هم که دنبال بهانه می گشته خوشحال خندون دست به کار میشه. این دفه هم یکی از دوستان گفته بود که یکی از اون پستای قهقهه ای میخواد. حالا من مینویسم ممکنه قه قه بشه ممکن هم هست از بر عکس دربیاد و هق هق بشه. اینم به خاطر خاطره :
خاطرم بوی تو را می دهد خاطرت توی ترب می دود
گفتم ترب یاد ترب افتادم. بچه که بودم یه چیزی در حدود ۶-۷ سال دو تا دندون جلوم لق بود. یه روز داداشم اومد یه چیزی تو مایه های هویج البته سفیدش داد به من گفت اسمش ترب کره ایه! این و بخوری دندونات خوب میشه. منم که خر٬ گاز اول رو که زدم جفت دندونام وسط دهنم پیاده شد. نمیدونم اونو از کجا پیدا کرده بود. آدم سالم گازم میزد فکش کنده میشد چه برسه به من.
حالا فکر کنم اینجا هم طرف دنبال ترب میگرده که باهاش بزنه تو دهن ما و یه جواب دندون شکنی به این یاوه گوییها بده. پرت شدیم از قضیه. ادامه اش:
یاد من نقش تو را می زند یاد تو پنبه مــا می زنـد
گفتم پنبه یاد دوچرخه ام افتادم. یه دفه دیگه که بازم بچه بودم (البته نه به اون بچگی٬ تقریبا دبستان بودم) یه دوچرخه ای داشتم مرگ! البته بگم این دوچرخه هفت دست چرخیده بود تا به من برسه و سبقه تاریخی داشت و واسه همینم هیچیش حساب کتاب نداشت. تازه صورتی هم بود. می گفتم! یه روز با پسر دختر خاله مامانم (هان؟ آدم ندیدین؟ شاعر میگه: نسبتامون اگه دوره دلامون که دور نمیشه/ دل من تو این همه دل با دل تو جور نمیشه. پرانتز که طولانی شد پس اینم بگم که یه مدتی اصل این شعر شده بود حاشیه کل کتابا و جزوات و میزا و هر آنچه نسبتی داشت با ما.) پرانتز بسته شدا! حواست که با منه؟ گفتم با پسر دختر خاله مامانم سوار دوچرخه شده بودیم. هی اصرار کرد اون فرمونو بگیره و من هم بیشینم ترکش. هنوز دو قدم نرفته بودیم که بر اثر جاذبه ای که زمین نسبت به ما حس میکرد به سرعتی که دیوار صوتی رو خورد و نابود می کرد رسیدیم. از قضا این ترمز دوچرخه هم سفت بود و این کودک بایسیکل ران هم نمیتونست بگیرش و تازه فرمون هم از دستش دراومد و هی چپ و راست میشد. منم که نشسته بودم رو ترک فلزی دوچرخه سر میخوردم عقب. یه دفه مثل پرچم داشتم تاب میخوردم اما خودم و جمع کردم ولی دفه دوم دیگه از این صحبتا نبود. چنان شوت شدم رو زمین و قل خوردم رو آسفالت که مادر بگرید. از شست پا تا نوک دماغم زخم و زیلی بود. با کلی اشک و گریه رفتم خونه مادر بزرگم و اونجا هم کلی بتادین مالیدن به سر تا پای قراضه ما. اون کودک مذکور که همان پسر دختر خاله مادر بنده کمترین هم باشن رفته بود خودشو کوبونده بود تو دیوار تا وایسه. این دیواره یه بار هم نقش ترمز رو واسه من بازی کرده بود. آره دیگه اونم اومد و کلی دعواش کردن و این حرفا. ببخشید یه لحظه!
-جناب دنبال چی می گردین؟ پنبه؟ دنبال پنبه می گردی؟ نکنه فکر کردی بتادین رو با قاشق می ریختن رو تن بنده؟ خوب عزیزم با پنبه میزدن دیگه. همه چیز و که نباید من بگم. دقت کن!
شرمنده! احتمالا اوشونِ مخاطب بیت بالا هم که پنبه ما رو میزد همین پنبه پنهان در متن رو میزدن که مرهمی شده بود بر درد وامونده ما. امروز همه اش پرت میشیم این ور اون ور.بقیه اش:
بر دلم داغ لب داغ توست بر دلت گرمی دلچسب تست
توقع ندارین که هر چی از دهنم در اومد یه خاطره ای هم از کله ام دربیاد؟ نــون تسـتم کجا بـود؟؟ من یه چیزایی دیدم! یه چیزایی شنیدم! اما هیچی ندیدم!! (از بیانات جناب غیبت خواجه! به مرگ خودم اگه در مورد گفته اش یا اسمش اغراق کرده باشم.) اما حالا چون شمایین از اولین باری که رفتم نونوایی هم بگم. اتفاقا این بار هم بچه بود و خیلی هم بچه بودم. شاید ۵-۶ ساله. رفتم نون جمع کنم که نونواهه گفت: پفکم میخوای؟ (یا یه چیزی تو همین مایه ها. خلاصه بحث پفکی بود.) منم زرتی قهر کردم نون جمع نکرده بلند شدم رفتم خونه امون. /پایان خبر.
ت.ن۱: قرار بود اولش این پست به صورت غمناک و البته نمناک آپ بشه اما شکر خدا اونطور نشد و اینطور شد.
ت.ن۲: الان که نگاه میکنم میبینم یه چیزایی اضافه تر از این هم بود که البته الان یادم نمیاد.
ت.ن۳: بعدش تصمیم گرفته شد که قسمت چهارم که خیلی هم نو بود اضافه بشه که نشد. شاید وقتی دیگر.
ت.ن۴: بعد از چند وقت خاک خوردگی میدیم بیاد.
لینک ثابت
 
|
خدا!
یه روز مثل پروفسور بالتازار از یه لوله انداختیم توی یه دستگاه بزرگ و عجیب.هر قدم یه چیزی اضافه شد یا کم شد٬ سرد شد و گرم شد٬ تجزیه کردی و ترکیب کردی و خلاصه همه جوره حواست بود به فرایندی که در جریان بود تا به نتیجه برسه. یه روز هم از خروجی این دستگاه یه چیزی تحویل می گیری. من که فکر می کنم از همون اول میدونستی آخرش باید منتظر چی باشی چون هرچی باشه همه کاره خودتی. اما نمیدونم بعدش قراره با این محصول چه کنی.
اگر بخوایم درست حساب کنیم باید همه رو به یه اندازه دوست داشته باشی و تو یه قفسه کنار هم نگه شون داری. آخه همه مخترعین و مکتشفین و شاعرین و باقی کار درستا می گن که کاراشون رو به یه اندازه دوست دارن. غیر از این خودت گفتی که من از تو ام. حالا چه جوری دلت میاد خودت رو یه جای بد بفرستی؟ دلت میاد خودت رو بسوزونی؟ اصلا این کارا در شان تو هست؟
مگر اینکه.... مگر اینکه این هم فقط یه بازی آزمون و خطا باشه واسه کارای مهمتر بعدیت.
ببین! واسه من خیلی فرق نمی کنه. همین که تونستم وسیله خوبی باشم و تو هم از نتیجه کار استفاده ات رو ببری برام کافیه. حالا خیلی هم مهم نیست که تو این دستگاه چه واکنش هایی انجام شد و چی به سرم اومد. اصلا شاید من اون چیزی نشدم که تو میخواستی به خاطر همین تصمیم بگیری که بسوزونیم. بازم از اینکه با سوزوندم شاد میشی یا ناراحتیت رو کم می کنی ناراحت نمیشم.
همین که انقدر به چشم می اومدم که بندازیم تو دستگاه کافیه.همین که رو من حساب کردی. اگه جنسم خراب بود و نتیجه خوب نشد٬ ببخشید.
خوشحالم که از توام.

لینک ثابت
 
|