تبليغاتX
این نه اون
یکشنبه 29 اردیبهشت1387
سلام.

پدر بزرگ خوب یکی از دوستان خوب بلاگی هفته پیش فوت کردن. از من خواسته که به اطلاع دوستان برسونم اگه کسی میتونه و تمایل داره٬ جزئی از قرآن برای شادی روح پدربزرگش بخونه. اگه لطف کنین خوشحالمون می کنین.

ممنون دوستان.
فعلا....

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه 27 بهمن1386
... از همه بدتر اینکه اسمش هم آل کاپون بود. و تازه این هم اگر  اسم مستعارش بود بد نبود٬ اسم واقعیش آل کاپون بود.

از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که وقتی با چیزی مخالف است بگوید موافقم. چون کسانی که عقاید احمقانه ای دارند و آنها را ابراز می کنند همیشه خیلی حساس هستند.
- موافقم!!

وقتی یک دختر و پسر اینطور که تو می گویی به هم می چسبند٬ بالاخره صاحب اتومبیل و خانه و بچه و کار و کاسبی و اینجور چیزها می شوند و آن وقت این دیگر اسمش عشق نیست٬ ترودی٬ اسمش زندگی است.
-عشق یا زندگی مساله این است.

خیالپردازی برای این است که آدم به هیچ چیز فکر نکند. آنوقت آدم حسابی خوشبخت می شود.
-بدبختی اینه که خیالپردازیمون هم به آدما نرفته.

آمریکاییها٬ روسها٬ چینیها٬ همه و همه مخالف انقلاب بودند. چون به محض اینکه یک انقلاب به ثمر رسید معنیش این است که کلکش کنده شده.
-الحمدلله

زشت ها همیشه ناز می کنند تا نشان دهند که خیلی هواخواه دارند.
-

دوگل با یهودی ها دشمنی ندارد ولی سر یهودی ها منت می گذارد که ضدیهود نیست.

ابدا٬ من هیچ وقت خواب درست کردن دنیا را نمی بینم. با این دنیا نمی شود دنیایی دیگر که غیر از این هست ساخت.

سرمایه ها خیلی پیرو دکارت هستند: فکر می کنم٬ پس باید فرار کنم.
-سرمایه ها٬ مغزها... من.

هیچ وقت دیوانه وار عاشق زنی نشوید٬ مگر وقتی زن و بچه داشتید. این کمکتان خواهد کرد که زن و بچه ها را راحت تر رها کنید.

... به آن می گویند اولین عشق و معنیش آن است که عشق های دیگر هم خواهد بود.
-همین معنیشه که کشته ما رو دیگه.

دخترک شش سال بیشتر نداشت و با آن پروانه مردنی٬ دو تایی یک گروه بی امید را تشکیل می دادند.
-یه دختر شیش ساله و یه پروانه مردنی٬ وحشتناکه!

اقلا معتادها خوبیشان این است که در زندگی هدف دارند. آن هم ترک اعتیاد است.
-کی استارت می زنی؟

میلوینها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند٬ آخر من بدبخت چرا نمی توانم؟
-جدا چرا؟!!

از دروغ غافل نباشیم. جز دروغ هیچ چیز حقیقت ندارد.
-راست میگی؟!

من که چیزی نگفتم٬ فقط گفتم آنهایی را که می گذارند و می روند٬ دوست ندارم. این است که اول خودم می گذارم و می روم. این مطمئن تر است.
-خداییش میشه روش فکر کرد.


۱-"خداحافظ گاری کوپر". رومن گاری نوشته. سروش حبیبی فارسیش کرده. بی ضرره. باور کن.

۲-خاطره وبلاگت باز نمیشه. دات کام فیلتره. دات آی آر هم می افته رو دات کام. با فیلتر شکن اومدم نشد کامنت بذارم. یه فکری کن.

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 24 دی1386

زمستون که هوا سرد بود راهم دادی تو دلت که دلگرم بشی. نزدیک تابستون که شد انداختیم بیرون. اینجوری دلت خنک میشد.

البته طبق معمول که چیزی تقصیر تو نیست اینبار هم ایراد از عدم اعتدال منه.

آآآآآی داروین کجایی که ببینی اصل "بقای اصلح" چجوری کار می کنه. عین پیکان. کم نمیاره.

راستی هوا سرد شده ها.

نمی خوای بیای مثل کره الاغ کدخدا یورتمه بریم تو کوچه ها؟ تازه دست همم می گیریم.

دست؟ نمیشه که. میخوریم زمین. اصلا هرچی می کشیم از دست همین دسته.

نیست؟ آدم یه بار یه دستی میده اونوقت مجبوره همیشه پاش بمونه. البته شانس آوردی تو به خر دست دادی نه آدم. آخه خرا نمیفهمن دست دادن یا در واقع پا دادن. اونوقت بازم قاطی میکنن که باید پاش وایسن یا ازش دست بکشن. تازه از همین دست بود فهمیدی من چقدر داغم دیگه. بعدم گفتی بابا این خیلی داغه. تازه داغی واسه تابستون هم خوب نبود.

 

دست دست دست

 

اصلا میخوای بیا یه قصه دیگه. تو آهو میشی منم همون نقش خر رو بازی میکنم. خری که عاشق آهو بود. باحاله ها. تازه اگه قول بدی آروم راه بری منم میتونم یه دستم رو بذارم رو شونه ات. من خر با استعدادیم. از بچه ها بپرس. اصلا معروفم به خر زانتیایی. نه به خاطر اینکه ایربگ دارم. به خاطر اینکه میتونم روی سه دست و پا راه برم. بعضی وقتا هم واسه اینکه ادای آدما رو در بیارم رو پاهای عقبیم راه میرم. ولی واسه شما آخرش همون سه دست و پاست. اصرار هم نفرمایید. حرف گفته شده پس گرفته نمی شود. البته خرا اینو میگن وگرنه آدما که انقدر خر نیستن. حرفشون رو عوض میکنن. بقیه هم خوششون میاد. آخه نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار.

حالا نهایت فوقش با اون یکی دستم هم براتون یه چایی میگیرم که تو این گرما بزنین حالتون جا بیاد. البته من میگم دستم سوخت زود بگیرش. بعد تو میگی الهی بمیرم. بدش به من. منم میگم زبونتو گاز بگیر. بعد تو هم گازشو میگیری میری. ای بابا! آخرشم که  همه اش خراب میشه.

البته همه اش از روز اوله. هرچی مصیبت میکشم از همون روز اوله. نه! اشتباه نشه. منظورم اینه که اولین بار هیچوقت یقه آدم رو ولی نمیکنه چه برسه به ما که خریم. گفتم ما یاد گاو افتادم.

میگن سلامتی گاو که گفت ما، نگفت من. میگم خاک بر سر گاو که گفت ما، نگفت من. آخه گاو! الاغ! گوسفند! خر! یه بچه انقدی ندیدی؟! خوب خاک بر سرت کنن انقدر ما ما کردی که همه فکر کردن جدا مایی. نمیدونستن من که نیستی هیچی٬ نیم من هم نیستی. حالا بازم بهت برمی خوره چرا بهت میگم الاغ. خوب خری دیگه. مثل گاو هم که سرت رو میندازی میای وسط هر بحثی. بعد میگی چرا بهت میگن گاو.

صحبت از اول و این چیزا بود. نه قبلتر از اون بود. خر و آهو. ببخشید آهو خانوم مقدم اند، آهو و خر. بفرمایین خواهش میکنم. البته اونم که آخرش خراب شد. خوب ما هم قصه رو تایتانیکیش میکنیم.

پس تو گازش رو میگیری میری و من هم غرق میشم. بعد یه نهنگی چیزی میاد منو میخوره که بعدها مثل پینوکیو آدم بشم. منم میرم تو شکمش یهو میبینم یونس هم اونجاست.

-آقا مقدسات!!! با مقدسات شوخی نکن!

(اوه اوه. صاحابش اومد. )

-چشم آقا جان. ما ضمن حمایت از تمام مقدسات حاکم بر هستی و قدسی ضمن شرکت در انتخابات شاخ محکمی نیز درآنجای هر کس که قصد توهین داشته باشد فرو میکنیم، باشد که مقبول افتد. اون "ما" هم که اول جمله گفتم ربطی به گاو نداشت. اون جاش همونجا بود. ما دست بهش نزدیم. بعله! گفتیم که در انتخابات شرکت میکنیم و با عنایت به تاییدات عزیز جنتیمون صندوقهای رای را پر و پیمان خواهیم کرد. این نشان از تایید تمام انتخاباتی که در گذشته هم در کشور برگذار شده است میباشد منهای دوم خرداد و همون وقتا که محض حال دادن به ملت بود.

-آقا بکش بیرون سیاسی نشو.

-چشم. میریم خونه خودمون.

خونه هم که وضعیتیه. یکی نیست به حال ما برسه. سقف هم که در حال سقوطه. از دو روز پیش تا حالا فقط یه بار امروز رفتم بیرون. بخاریا رو هم کم کردیم که به همه عزیزان گاز برسد. به هرحال بعضی از این عزیزان برای اینکه بخوان گازشو بگیرن و برن به کمک ما نیاز دارن.

دیروز هم اولین دستپخت خودم رو از ابتدای خلقت آدم سیب دوست تا انتهای رحلت عزرائیل جان دوست خوردم.

 

--> ایست: از اینجا به قبل مربوط میشه به ۲ شنبه هفته پیش. وسط اس ام اس بازی. حالتی بودم که به هیچ چیز ربط نداشت. از اینجا به بعد هم معلوم نیست به کی مربوط باشه.

 

حالا نمیدونم اون مزخرفاتی که مربوط میشه به اون هفته اثر همون دست پخت بوده یا فشار امتحانات بوده یا فشار دقت دوستان بوده یا فشار کم گاز بوده یا فشار زیاد ... بوده یا فشار غیره بوده یا فشار ولا غیر بوده. هر چی بوده فشار بوده.

فشاری که الان به اون شدت نیست. شاید دوباره زیاد بشه.

برای اینکه این خزعبلات در انتها به صورت خزعبل باقی نمونه یه مسابقه ای طرح میکنیم که طی اون شرکت کنندگان محترم دست به استخراج جملات و نیش و کنایات کاربردی به صورت مودبانه تر می زنند و به نشانی ما ارسال میکنند. قالب مسابقه هم آزاد میباشد و در هر رشته ای به برندگان از طرف بنیاد جورج فارابی جوایز زننده ای (چک) اهدا می شود.

بیشتر از این حسش نیست.

چیزی هم یادم نمیاد.

فعلا....

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 24 مهر1386

این هفته ای که سپری و گلگیری شد قد کل تابستون بی بخار و بی خبرمون خبر داشت که یه پست جواب نمیده اما خلاصه اش میکنیم دیگه. بازی کردن نقش متهم و کاراگاه و برده تو یه هفته کم کاری نیست.

قضیه اول که بر می گرده به یکشنبه پیش که قضیه اش بر می گرده به یکشنبه پیشش که قضیه اش برمی گرده به والا مقام مرغ! این چند هفته تو دانشگاه انقدر سحر و افطار بهمون مرغ انداختن که به قدقد افتادیم٬ باور نداری قدقد! سر همین قضیه دوستانی که دیگه جونشون به لب رسیده بود و خونشون به جوش٬ شروع کردن به سردادن آواها و نواهایی غریب که مشابه اش فقط تو جنگلای حاره ای گزارش شده بود. بنده هم که تمایل زیادی به آب گل آلود دارم رفتم پی ماهی گیری و همنوا با دیگران اقدام به ایجاد صداهایی بس ناهنجار و گوشخراش نمودم که گوش فلک کر نمودی. بعد از پایان ماجرا هم با حسی سراسر شوق رفتیم سر سفره افطار و چپاول سفره نفتی. اما قضیه به اینجا ختم نشد.
هفته بعدش که میشه هفته قبل نامه ای از طرف حارسین محترم دانشگاه رسید به دستمون که امر شده بود کلیه اعضای اتاق ۵۶۷ تشریف ببرن خدمت اساتید برای ادای پاره ای از توضیحات. ما هم برای نشون دادن حسن نیت و عمل خودمون سریعا رفتیم که بریم. بعد از عرض سلام و تحیت٬ از ما میپرسن شما آتیش انداختین پایین؟!! که با یک عدد نچ آبدار و صریح و قاطع از سوی ما روبه رو شد (خداییش هم ننداخته بودیم دیگه). بعد ما رو حوالت دادن به اتاق بغلی و بعد از اینکه یکی از رفقا تمام و کمال قضیه رو انکار کرد و با هماهنگی های قبلی توطئه خنثی شد نوبت رسید به اعتراف نامه  که آقا جان ما این کارا رو نکردیم و اینا. از قضای روزگار پست٬ یکی از دوستان که در شهر و دیارشان بودند و روحشان بی خبر. اون یکی هم که رفته بودن خدمت یکی از امامزادگان عزیز یا به عبارت دیگه عزیزان امامزاده. این یکی هم که هنگام جیغ کشی بنده مشغول دریدن سینه مرغ مفلوک بودن. پس تنها نکته باقی مونده بنده بودم. پس اعترافی نمودیم بدین شرح:

اینجانب فلان بن فلان به شماره دانشجویی --۸۴۲۱۷۱ در تاریخ ۸/۷/۸۶ در بالکن اتاق ۵۶۷ حضور داشته و با داد دوست خود را که در بلوک ۴ حضور داشت صدا می کردم.                               امضاء

هر چی فکر کردم جمله بندی از این بهتر به ذهنم نرسید. البته فکر نکین دروغ گفتما! نه! وسط تمام فریادان خوشایند چند باری هم واسه قشنگی دوستمو صدا کردم. اما همین اعتراف صریح باعث شد لبان استاد پرسشگر به لبخندی زیبا شود. به علت کمبود وقت و جا و اعصاب شما کلی از سر و ته ماجرا زدم و این شاید ۴/۳۷ درصد کل ماجرا بود و بی حاشیه و البته که حاشیه از متن مهمتر می باشد.

اما بذارین مورد سوم رو دوم بگم که مورد دوم بسی طولانی و مفصلتر است. مورد سوم که همانا بردگی ما باشد در روز عید٬ بر میگرده به شستن بیش از ۴۰ متر فرش ناقابل! به جان خودم هنوز کمر و دست و پام درد میکنن. یعنی بعد از دو هفته با کلی پیغام و پسغام با خیالی خوش رفتیم خونه می بینیم ای دل غافل. خلاصه اش اینکه به قول شاعر "تا باد چنین بادا" و البته شاعری دیگر که "این عید نیست٬ فاجعه قرن آهن است/ تعطیلی ای که عاقبتش نیست بودن است."

تا اینجای کار که خوندین رو دیروز نوشتم و امروز تصمیم گرفتم مورد دوم که خودش ماجراییه رو بذارم بعد از اینکه تکمیل شد به سمع و نظرتون برسونم و بگم از ماجرایی داغتر:

دیشب اس ام اسی رسید با این مضمون:

Salam ,man bimarestanam. Tasadof kardam. Be kasi nagi doktor mige shunam shekaste. Mintuni fori baram ye bores bekhari?

منم بلافاصله اینو واسه سه نفر فوروارد کردم. یکی که اصلا تحویل نگرفت. یکی دیگه با یه اس ام اس دیگه جواب داد اما نفر سوم که خواهر بنده باشن گویا در وقت دریافت خواب تشریف داشتن. بعدا هم که میخونن انگار با همون حالت خواب آلوده بوده! ساعت ۱۲ شب زنگ زدن و با صدایی لرزون و ترسون که: "سلام. چی شده؟ الان کجایی؟ حالت چطوره؟ و ...." منم که خبر نداشتم قضیه چیه بعد از اینکه مدتی گیج زدم تازه گوشی دستم اومد که بعله! گند زدم شیرین. حالا من براش توضیح دادم و میبینم صدا مخلوط شده با اصواتی که تشخیص گریه و خنده اش برام مشکله. بالاخره فهمیدم داره گریه میکنه. اما بعدش با شیرین زبونی و این حرکتا جمعش کردم. از اون ور هم برداشته زنگ زده بود داداشم رو از خواب بیدار کرده بود و اونم هی زنگ میزد. ماجرا رو سریع برای اونم توضیح دادم که بنده خدا از هول و ولا دربیاد و اونم کلی خندید به عقول خوشحال ما. بعدش هم مجبور شدم برای اولین بار چندتا اس ام اس پرخرج بزنم که از دلش دربیارم. ولی خدا میدونه هنوز هم وجدانم درد میکنه. اصلا برای اولین بار مثل بچه آدم و نادمانه معذرت خواهی کردم.

یه خبر فوری هم اینکه امروز تو سلف دانشگاه باز هم به لطف مرغ٬ یه بنده خدایی حالش به هم خورده بود خفن! دراز به دراز افتاده بود. من که کپ کرده بودم. البته شکر خدا به خیر گذشت. اینو گفتم که درک کنید چرا هوار زدیم هوارتا.

 

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 16 مهر1386

بعضی وقتا یه چیزایی میاد تو مخ آدم وول میخوره ولی هیچ رقمه فرصت نمیشه ریختش رو وبلاگ. بعد یه دفه یه فرشته نجات پیدا میشه که یه چیزی میخواد و اون آدم هم که دنبال بهانه می گشته خوشحال خندون دست به کار میشه. این دفه هم یکی از دوستان گفته بود که یکی از اون پستای قهقهه ای میخواد. حالا من مینویسم ممکنه قه قه بشه ممکن هم هست از بر عکس دربیاد و هق هق بشه. اینم به خاطر خاطره :

       خاطرم بوی تو را می دهد                  خاطرت توی ترب می دود

گفتم ترب یاد ترب افتادم. بچه که بودم یه چیزی در حدود ۶-۷ سال دو تا دندون جلوم لق بود. یه روز داداشم اومد یه چیزی تو مایه های هویج البته سفیدش داد به من گفت اسمش ترب کره ایه! این و بخوری دندونات خوب میشه. منم که خر٬ گاز اول رو که زدم جفت دندونام وسط دهنم پیاده شد. نمیدونم اونو از کجا پیدا کرده بود. آدم سالم گازم میزد فکش کنده میشد چه برسه به من.
حالا فکر کنم اینجا هم طرف دنبال ترب میگرده که باهاش بزنه تو دهن ما و یه جواب دندون شکنی به این یاوه گوییها بده. پرت شدیم از قضیه. ادامه اش:

   یاد من نقش تو را می زند                   یاد تو پنبه مــا می زنـد

گفتم پنبه یاد دوچرخه ام افتادم. یه دفه دیگه که بازم بچه بودم (البته نه به اون بچگی٬ تقریبا دبستان بودم) یه دوچرخه ای داشتم مرگ! البته بگم این دوچرخه هفت دست چرخیده بود تا به من برسه و سبقه تاریخی داشت و واسه همینم هیچیش حساب کتاب نداشت. تازه صورتی هم بود. می گفتم! یه روز با پسر دختر خاله مامانم (هان؟ آدم ندیدین؟ شاعر میگه: نسبتامون اگه دوره دلامون که دور نمیشه/ دل من تو این همه دل با دل تو جور نمیشه. پرانتز که طولانی شد پس اینم بگم که یه مدتی اصل این شعر شده بود حاشیه کل کتابا و جزوات و میزا و هر آنچه نسبتی داشت با ما.) پرانتز بسته شدا! حواست که با منه؟ گفتم با پسر دختر خاله مامانم سوار دوچرخه شده بودیم. هی اصرار کرد اون فرمونو بگیره و من هم بیشینم ترکش. هنوز دو قدم نرفته بودیم که بر اثر جاذبه ای که زمین نسبت به ما حس میکرد به سرعتی که دیوار صوتی رو خورد و نابود می کرد رسیدیم. از قضا این ترمز دوچرخه هم سفت بود و این کودک بایسیکل ران هم نمیتونست بگیرش و تازه فرمون هم از دستش دراومد و هی چپ و راست میشد. منم که نشسته بودم رو ترک فلزی دوچرخه سر میخوردم عقب. یه دفه مثل پرچم داشتم تاب میخوردم اما خودم و جمع کردم ولی دفه دوم دیگه از این صحبتا نبود. چنان شوت شدم رو زمین و قل خوردم رو آسفالت که مادر بگرید. از شست پا تا نوک دماغم زخم و زیلی بود. با کلی اشک و گریه رفتم خونه مادر بزرگم و اونجا هم کلی بتادین مالیدن به سر تا پای قراضه ما. اون کودک مذکور که همان پسر دختر خاله مادر بنده کمترین هم باشن رفته بود خودشو کوبونده بود تو دیوار تا وایسه. این دیواره یه بار هم نقش ترمز رو واسه من بازی کرده بود. آره دیگه اونم اومد و کلی دعواش کردن و این حرفا. ببخشید یه لحظه!
-جناب دنبال چی می گردین؟ پنبه؟ دنبال پنبه می گردی؟ نکنه فکر کردی بتادین رو با قاشق می ریختن رو تن بنده؟ خوب عزیزم با پنبه میزدن دیگه. همه چیز و که نباید من بگم. دقت کن!
شرمنده! احتمالا اوشونِ مخاطب بیت بالا هم که پنبه ما رو میزد همین پنبه پنهان در متن رو میزدن که مرهمی شده بود بر درد وامونده ما. امروز همه اش پرت میشیم این ور اون ور.بقیه اش:

بر دلم داغ لب داغ توست            بر دلت گرمی دلچسب تست

توقع ندارین که هر چی از دهنم در اومد یه خاطره ای هم از کله ام دربیاد؟ نــون تسـتم کجا بـود؟؟ من یه چیزایی دیدم! یه چیزایی شنیدم! اما هیچی ندیدم!! (از بیانات جناب غیبت خواجه! به مرگ خودم اگه در مورد گفته اش یا اسمش اغراق کرده باشم.) اما حالا چون شمایین از اولین باری که رفتم نونوایی هم بگم. اتفاقا این بار هم بچه بود و خیلی هم بچه بودم. شاید ۵-۶ ساله. رفتم نون جمع کنم که نونواهه گفت: پفکم میخوای؟ (یا یه چیزی تو همین مایه ها. خلاصه بحث پفکی بود.) منم زرتی قهر کردم نون جمع نکرده بلند شدم رفتم خونه امون. /پایان خبر.


ت.ن۱: قرار بود اولش این پست به صورت غمناک و البته نمناک آپ بشه اما شکر خدا اونطور نشد و اینطور شد.

ت.ن۲: الان که نگاه میکنم میبینم یه چیزایی اضافه تر از این هم بود که البته الان یادم نمیاد.

ت.ن۳: بعدش تصمیم گرفته شد که قسمت چهارم که خیلی هم  نو بود اضافه بشه که نشد. شاید وقتی دیگر.

ت.ن۴: بعد از چند وقت خاک خوردگی میدیم بیاد.

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 20 شهریور1386

یکی کله اش باد داشت٬ فکر می کرد کله گنده است.


آره دیگه اینجوریه. راستی الان خبر دادن که نخست وزیر رژیم صهیونیستی در اظهاراتی خطاب به مسئولین جمهوری اسلامی ایران اعلام کرده که: "ما گه خوردیم. آقا جان دست از سر ما بردار. برادر جان مگه خودت کار و زندگی نداری؟ ول کن دیگه."

بگذریم. بعد از دو هفته آپیدن چه حالی میده. تو این دو هفته هم اتافاقای زیادی افتاد که البته همه شون هم خیلی مهم نبودن.

یک هفته اش رو که طی یه سفر اجباری به شیوه قدما به منظور دستیابی والده گرامی به پاره ای از اهداف و منظورات به سبک مهاجرت صغری به شهرستان عزیمت نمودیم. هوای دم دار و نسبتا گرم که دمار از روزگارمون در آورد. از یه طرف هم که انگار جانوران مقیم از این هجرت ناگهانی چندان خشنود نبودن ما رو مورد آماج حملات خودشون قرار داده بودن. یه شب که یک عدد سوسک انگار دهن بنده رو با سوراخ یه جای دیگه اشتباه گرفته بود و مثل اینکه میخواست از باریکه گردن به محل مورد اشاره حرکت کنه که با هوشیاری و مصیبت و خودزنی فراوان مجبور به فرار شد. البته پشت پشتی گیرش آوردم و چنان ضربتی به سرش کوفتم که هزار پاره شد. بدبخت شاخکش افتاده بود تو دشک من. حالا ببین بقیه اش چی شده بود. البته بعدا کاشف به عمل اومد که مرحوم سوسک نبودن بلکه از خانواده جیرجیر کنان بودن که برای ایجاد رعب و وحشت خود را به جامه سوسکان در آورده بودن.

دومین حمله مربوط میشد به جناب ملخ که نامرد بی هوا از هوا حمله کرد. البته سه سوت متواری شد. اما باید بگم که این پدرسوخته ها یه بار حسابی زهر خودشون رو ریختن. سالها پیش موقع صرف فعل خوردن ناهار یه ملخ یه وجبی از در پرید تو از پشت یقه منو چسبید. منم بشقابی که تو دستم بود رو با محتویاتش که شامل برنج و قرمه سبزی بود شوتیدم تو دیوار و جیغی کشیدم که دیوار صوتی جر خورد. البته از قبل این ملخ رو تحت نظر داشتم و هی اخطار کردم که این یه ریگی به کفشش داره اما تو گوش مادر جان نرفت که نرفت. بالاخره اون حمله رو هم دفع کردیم اما آثار جنایتش هنوز تو خونه بود.

سومین حمله امسال هم مربوط میشد به جزقل جونور که من نمیشناختمش ولی گفتن آب دزدکه. حالا من نمیدونم چه هیزم تری به این فروخته بودم. البته طبق یه سوتی اساسی برای دومین بار در سال جاری تمام آب منبع رو هدر داده بودم ولی نمیدونم چه ربطی به این داشت. خلاصه اینکه تو یه هفته نزدیک بود سرمون رو به باد بدن. خونه مادربزرگم شیشصد هزار تا سوسک بود فقط یه دفه یکیشون حواسش نبود پاشو گذاشت رو پام اونوقت اینجا اینجوری.

از این هم می گذریم می رسیم به درس و دانشگاه.  اینا هم که زدن تو پرمون. کلاسا قرار بود از امروز شروع بشه که افتاد ۱ مهر. پس از این ها  نمی گذریم. کلا تعیین وقت تو این مملکت مشکل اساسی ایه. نشون به این نشون که روز شمار افتتاح برج میلاد هم از ۱۵ تکون نمی خوره. البته اونم حق داره. میگن چند سال مثله بچه آدم کارشو کرد ولی اینا حقوقشو ندادن. حالا اینم دیگه کار نمیکنه. 

میدونم زیاد شد. فقط الان یهو خبر دادن که سخن گوی امور خارجه سخنان اخیر نخست وزیر رژیم صهیونیستی رو محکوم کردن و گفتن:" اسرائیل غلط کرده که گه خورده. این هم مهر تایید دیگریست بر اعمال نژاد پرستانه و تمامیت خواهانه این رژیم مجعول که در راستای تحرکات قبلی خود این بار زبان به اعتراف گشود و به خوردن حق سایرین اشاره کرد. ما نه آقاییم نه با شما برادر و برای احقاق حقوق حقه خود از طریق قانونی اقدام می کنیم. کی گفته که شما حق داری گه بخوری؟ ...." از اون جایی که سخنان زیاد بود و همه اش هم اسم اون کثافت و آورده بود بقیه اش رو نمیگم که حالتون بد نشه.

آخیش. اگه عمری باشه دفه بعد زود میام.

همین.


این بلاگفای سیرابی می خواست این همه افاضات منو به باد فنا بده ولی نمیدونه من هر چی کامنت و پست که می نویسم کپیش می کنم که آقا لولید٬ نسوزم.
برای بار دوم می فرستیم.

راستی اون نظر سنجی هم کار احمقانه ای بود. خوب شد دوستان گوشزد کردن. البته هدف چیز دیگه ای بود که حاصل شد.

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 5 شهریور1386

 سلام.

خوبم.

 

بعد عمری دوباره افتادم دنبال مردم واسه اینکه نظراتشون رو بسنجم. البته این بار قضیه ربطی به سرسره و لیزینگ نداره (این لیزینگ هم ربطی به اون لیزینگ نداره)، بلکه کاملا شخصیه. علتش هم اینه که حس می کنم من از یه چیزایی خوشم میاد که بقیه خوششون نمیاد و بقیه هم به چیزایی علاقه دارن که من چندشم میشه. به خاطر همین اینجا یهو سوت و کور میشه. اصل منظورم اینه که من دوست ندارم اینجا زیاد عشقولی بنویسم، درست بر عکس این روزا که آب و هوا مسمومه و یه سره از این فکرای خز و خیل می تراوشه تو مغزدونی ما. ولی خوب میبنیم بعضیا بدشون نمیاد. از اون طرف هم که خودم با چیزای دیگه حال می کنم که انگار فعلا بازارشون کساده. از یه طرف دیگه هم که هنوز خیلی مشخص نیست این طرفه یا اون طرف حس نوشتن از روزمرگی یا همون روزمردگی هم نمیاد. نمیدونم چرا. ولی کلی سوژه بودن که به خاطر اصل پذیرفته شده کمبود حال راه به نیستی بردن و اگه شانس بیارن یه روزی نمایان بشن.

 

خلاصه اش اینکه همون که اول گفتم. می خوام بدونم اینجا به نظر دیگران چی به چیه. واسه همین هم کلیت ماجرا رو سه بخش می کنیم:

 

1-     پست هایی که کوتاه اند، یعنی یه انگشت یا نهایتش یه کف دست. که شاید بشه گفت یه جور بازی با کلمات باشن. اگه این پستا بتونن منظور رو برسونن شاید باعث ایجاد فاصله بین دو پلک و گاهی شادی و گاهی غم شوند. مثل همین تیکه اول پست قبلی یا چرخه یا سرخور.

 

2-     پست هایی که میشه گفت نیمه بلند اند، یه چیزی در حد یه وجب. بیشتر گلایه آمیز میزنن و ممکنه فاصله بین دم و بازدم رو به یک و نیم تا 2 برابر حالت معمول افزایش داده وشدتش رو هم بیشتر کنن( معمولا با نام «آه» ازش یاد میشه). مثل همین مشکل یا کاش زندگی بوق داشت.

 

3-     پست های که بلند اند، یعنی تو مایه های یه ذرع یا اگه بخوایم با واحدهای اندازه گیری جدید محاسبه کنیم میشه مینی نارسیسی. معمولا ذکر خاطرات در این وادی می گنجه. این پست ها با اضافه کردن نمک و فلفل و سایر افزودنیهای مجاز قادراند با ایجاد فاصله بین محلهای تلاقی لب بالایی و لب پایینی و ایجاد انحنا در آنها باعث تغییر چهره و احتمالا اندکی حال شوند. این حالت در بعضی کتب لبخند و در حالت شدیدتر خنده و در حالت بریدن ترمز(گاهی از نام مستعار روده به جای ترمز استفاده شده)  قهقهه نامیده شده. مثالاش هم که این اواخر زیاد بوده.

 

4-     چهارم هم که کلا قاطی ماجرا نیست.

 

حالا شما لطف کنید برای درج نظرات کارشناسیتون به همین بغل یه کم پایینتر مراجعه کنید. اگه از آشنایان هم کسی خواست نظر بده شما کمکش کن. اگه تصادفا حال کردین که یه حال اساسی بدین و کلی تحویل بازار باشه و از همه جا بگین و کلی و جزئی مورد لطفتون قرارمون بدین هم که همین کامنت دونی مثل همیشه در انجام وظیفه حاضره. بالاخره به قول یه بابایی که اتفاقا کلی هم مشهوره « هنر پارسیان در عیب جویی است». حالا شما میتونین از در و دیوار اینجا بگین تا رنگ مبل ها و جنس سرامیک ها و نور لامپ و هر چی دیگه که به کله تون رسید. خدا رو چه دیدی شاید یه جایزه ای هم دادیم. حالا خود دانیندزج.

اون آقا معروفه هم تا یادم نرفته بگم «جبران خلیل جبران» بود. ( یارو دلش خوشِـ اسم داره.)

همین.

 

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 16 مرداد1386

بدون دویدن در زندگی هیچ کاری نمی شود کرد.

 

حدود نه سال داشتم و در این سن فکر آدم به کار افتاده است مگر اینکه خوشبخت باشد.

 

فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.

 

بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتند. اگر اتفاق در بیرون بیافتد مثل وقتی که اردنگی می خوریم می شود زد به چاک اما از درون غیر ممکن است.

 

ترس مطمئن ترین متحد ماست و بدون آن خدا می داند چه به سرمان می آید.

 

یک وقتی چه بخواهی و چی نخواهی می بینی همان جایی که هستی، هستی.

 

در بل ویل از آن جاهایی که مخصوص زن های زشت است و اسم شان هم موسسه زیبایی است وجود ندارد.

 

...اما من برای خوشی و شادی حاضر نیستم ک...ن زندگی را بلیسم.

 

در فرانسه کمتر از الجزیره، الجزیره ای پیدا می شود، بنابر این پلیس دراینجا کارش کمتر است.

 

وقتی آدم دلش می خواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر می شود.

 

من وبا را نمی شناسم اما فکر می کنم نباید آن قدر هم که لولا خانم می گفت بد باشد. مرضی بود که تقصیری نداشت. گاهی اوقات حتی دلم می خواست از وبا دفاع کنم چون به هر حال عیبش به خودش مربوط نمی شد و هرگز نخواسته که وبا باشد و همین جوری به این شکل درآمده بود.

 

فهمیدن گاهی کارها را درست که نمی کند، هیچ، حتی خراب تر هم می کند.

 

موقعی می رسد که حتی یهودی ها هم دیگر یهودی نیستند از بس که دیگر هیچی نیستند.

 

بیمار روحی کسی است که باید دایم به او توضیح بدهند که چیزهایی را که دارد، ندارد وچیزی را که می بیند، نمی بیند. و این کار هم نتیجه خل شدن آنهاست.

 

برای یکدیگر تبدیل شده بودیم به تمام آن چیزهایی که برایمان باقی مانده بود و این خودش باز غنیمت بود.

 

وقتی در را با زور باز کردند و آمدند تو تا ببینند بو از کجا می آید و مرا دیدند که کنار او دراز کشیده ام شروع کردند به داد و فریاد و کمک خواستن و اینکه چقدر وحشتناک است. اما قبلا فکر نکرده بودند باید داد و فریاد می کردند، چون زندگی که بو نمی داد.

 

 

همه این حرفا از زبون یه پسر بچه 9 ساله مسلمان توی یه محله فقیر نشین پاریس هست که با بچه های نا مشروع زن های دیگه تو خونه یه پیرزن یهودی زندگی می کنن. مومو (مخفف محمد) بعدا میفهمه 5 سال بزرگتر از اونیه که فکر می کرده. « زندگی در پیش رو» نوشته « رومن گاری» پر از این جملات قصار. هرچند عمرا به پای کتاب وحشتناک « خداحافظ گاری کوپر»ش نمی رسه.

گفتم حالا که خودم حس ندارم، وردارم از یکی دیگه دو کلمه اینجا بچپونم که فکر نکنین خبریه. امیدوارم فصل مزخرف تابستون هر چه زودتر تموم بشه. هر سال بدتر از پارسال. البته اینو با بچه های تابستونی نبودما. با روزای تابستون بودم.

همین.

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه 7 مرداد1386

سلام

چه جورین؟

من که جورم. بالاخره تموم شد. هر چند از همون اولم تموم شده بود ولی انگاربرای بعضیا تازه شروع شده بود. کلا این آغاز و پایانا بدجوری درهم اند. وقتی فکرمی کنی همه چی تموم شده تازه می بینی همه چی شروع شده. خلاصه اینکه مراسمات اون بنده سابق خدا و خدا بیامرز فعلی که احتمالا هنوزم بنده خدا باشه تموم شد. گر چه گرفتاری بازمانده هاش شروع شده.

تو هفته ای که گذشت کلی ماجرا داشتیم که بهم فهموند وضع من خیلیم بد نیست. اگر هم وضع من بد باشه وضع بقیه هم تعریفی نداره.

دوشنبه شب پیش، بعد از اینکه هیات ماهیانه خونمون (اگه بدونین نظام خونه ما به چه ترتیبیه!!) تموم شد تو راه خونه مادر بزرگه پسر دایی ما کله اش هوای دود کرد و منم که بیکار ساعت 11 و نیم  شب با موتور راه افتادیم دنبال یه جا واسه دودکشی. از بخت موافق ما هم گویا طرح جمع آوری اسباب دود، در و تخته همه رو بستونده بود. هر جا رفتیم خبری نبود. بالاخره اینکه زدیم تو راه برگشت. از اونجایی که بخت ما کلا موافق زاییده شده تو راه برگشت حضرت موتور چرخ عقبشون بنای ناسازگاری گذاشتن و خودشون زدن به پنچری. پسر دایی من که دیده عقب موتور برا خودش ساز میزنه فکر کرده کار منه برگشته به من میگه کرم نریز. منم فکر می کردم کرم از خودشه گفتم خودت کرم نریز. اما نگو کرم از درخت نیست، بلکه کرم از موتوره یا شاید هم جاده یا بخت موافق ما.

حسابش و کنین اون موقع که می رفتیم یه تابلوی شمارش معکوس افتتاح یه خراب شده ای 30 بود موقع برگشت شده بود 29. از اینجا بود که نتیجه گرفیم ساعت از 12 گذشته! به هر جون کندنی بود با همون چرخ پنچر نشستیم که یه 6-7 کیلومتری رو بیایم. جون دادا هر کی از کنارمون رد میشد می گفت اینا اسکلن. آخه از همون جا جفتمون نشسته بودیم رو باک موتور. عقب موتور هم که واسه خودش این ور اون ور می رفت و نمی پرسید خرت به چند. ما هم هر جا خطری میشد پیاده میشدیم بقیه برن. هیچکس هم جرات نمی کرد این وسط وایسه کاری واسه ما کنه. دو تا آدم با یه موتور نصفه شب. مگه کسی از جونش پیاز شده.خلاصه به هر زور و زحمتی بود تا ساعت 1 خودمون و رسوندیم خونه. این از پسر دایی.

پنج شنبه شب بعد از اینکه از سر خاک بر گشتیم تا وقت شام برسه با پسر خاله ها و پسر دایی رفتیم یه جا که پسر خالمون تصفیه حساب کنه. بعد از دو ساعت که کار آقا تموم شده با یه کولوچه و یه بستنی و یه ساندیس به ازای هر نفر برگشتن. این ترکیب کاملا معقول هم از این جا به دست اومده بود که جناب، در زمان خدمت خوراکشون کولوچه و بستنی صد تومنی بوده! خداییش آخه اینا چیشون به هم میاد. تازه بازم می خواسته بستنی صد تومنی بخره که فهمیده همچین جنسی وجود خارجی نداره. ما هم  هر آشغالی بذارن جلو مون کوفت میکنیم به خصوص که مفتم هم باشه. این چند وقت هم که حال ما رو از مرغ و کباب به هم زدن. مریض شدم دیگه.

آهان! یه چیزی داشت یادم می رفت. پنج شنبه سالگرد "شاملو" هم بود. قبر این خدا بیامرز هم با اون خدا بیامرز فاصله ای نداشت. حالا اون ور چه خبر بود؟ هیچی! یه مشت سگ ترسو جمع شده بودن اونجا واسه ... . مرده شورا انگار اومده بودن پارتی. همه که تریپ خفن و این حرفا به کنار با هم خواهر برادر هم بودن. بازم اسکل بازیای سری قبلشون. پارسال با بچه ها تولدش رفتیم، از هر چی رفتن بود پشیمون شدم. این دفه هم که توفیق اجباری نصیبمون شد واسه زیارت حضرات. یه مشت جک و جونور که دماغشون و می گرفتی نفسشون بند میومد. یعنی آدم دو تا شکم داشته باشه یکیش و از دست این جماعت زر زن پاره کنه. خودشونم نمی دونستن چی می خواستن. از یه طرف سرود "انترناسیونال" می خوندن از اون طرف سرود "ای ایران"! یه ملت هم از من بیکارتر از اینا فیلم می گرفتن. منم رفتم وسطشون ازشون فیلیم گرفتم. اون وقت تا چشمشون افتاد به سه تا مامور نیرو انتظامی سه سوت جمع کردن رفتن. حکایت پارسالشون که یه ساعت زر زدن آخرش از ترس مامورا پاپیون کرده بودن. حالا اینا اقلکندش 70-80 نفر بودن. یعنی انقدر که از آدم دو رو و حرف مفت زن و ترسو و کثافت و عوضی بدم میاد از هیچ کثافت دیگه ای بدم نمیاد. به تف اسب بردیای دروغین هم نمی ارزن. دو ساعت فک می زنن ولی حاضر نیستن از اون دماغ بی صفتشون (هر چی گشتم صفت مناسب پیدا نکردم.) یه چیکه خون بیاد. اون صفت سگ ترسو هم از سرشون زیاده. ... . (اگه بدونین الان چه قدر خودمو کنترل کردم که فحش زیر هیجده سال! ندم. می دونین که دیگه جای زیر18 و بالای 18 عوض شده. باید مواظب باشیم بزرگترا از بچه ها چیزی یاد نگیرن.)

خلاصه اینکه هفته پر ماجرایی بود که گذشت. کلی هم مایه امیدواری و اعتماد به نفس بود. کلی هم بساط خنده جور شد که ادامه خواهد داشت. خداییش یه هفته کل فامیل دور هم بودیم. چه فازی داد. حالا اگه عروسی باشه یه شب بیشتر که نمیشه. راستی من تصمیم گرفتم از خدا بخوام مرگ من و بذاره آخره همه عزیزان. چون حال ندارم اینا بیان بالا سرم هی زق زق گریه کنن. تازه اش هم کلی بساط خنده و خورد و خوراک رو از دست می دم. حالا ببینیم مذاکراتمون به کجا میرسه. گر چه راضی ایم به رضای خدا. ولی پیشنهاد که چیزی از آدم کم نمیکنه.

آخ! الان یادم اومد دیشب چه گندی زدم. از شب تا صبح کلید و رو در خونه مادر بزرگم جا گذاشتم. دیشب هر چی گشتم پیداش نکردم. با خودم گفتم شاید رو در باشه. بعد خودم گفت نه بابا٬ تو که از این شیرین کاریا نمی کنی! بعد خوابیدم. صبح دوباره گشتم و پیدا نکردم و بازم همون صحبتا رد و بدل شد و گفتم بعدا میام سراغش. رفتم بیرون دیدم کلیدم رو در خوابیده. عجیب که کسی هم نبرده بودش. واقعا محله مون جای عجیبی شده. چند هفته پیش هم که اصلا در رو نبسته بودم. صبح ننه جان بلند شده بود دیده بود در بازه. یعنی مصیبت. این دفه شانس آوردم که به داد خودم رسیدم و گر نه بیچاره بود. اصلا هر چی می کشم از دست این خودم می کشم. اون از پیشنهادش اینم از کاراش. به قول مامانم خاک بر سر کاراش. همین باعث شد از میزان امیدواری رو به افزایشمون کاسته بشه.

 

فعلا....

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه 1 مرداد1386

سلام.

اومدم.

شرمنده همه دوستان که نبودم. اتفاق دیگه. میافته. آره. یکی وقت رفتنش بود که رفت. البته خوب هر روز کلی آدم میرن ولی این یکی چون نزدیک ما بود خوب یخه مارم گرفت.

نمیدونم من به دنیا اومدم سنگی چیزی خورد به کله ام یا سر بقیه همون اول خورده به سنگ و آدم شدن و سر من نخورده. فکر کنین رفتیم خونه خاله ام که شوهرش فوت کرده و همه می زنن تو سر و کله اشون و داد و شیون بعد من باید به زور نیشم رو می بستم. باور کنین کلی عذاب بود. مصیبتی بود. البته خالم خونه نبود.

بندگان خدا رفته بودن شمال لب دریا٬ دختر یکی از آشناهاشون رو آب میبره٬ شوهر خاله ما هم می ره اونو نجات بده که خودشم غرق میشه. فکرشو کنین جلوی چشم خالم و دختر ۹ ساله اش. خیر سرشون اونجا غریق نجات هم بوده. چه اسم با مسمایی: غریق نجات! واقعا که همون غریق نجاتن. وایمیستن طرف که کارش تموم شد درش میارن. تازه دختر رو در میارن هر چی خالم میگه یکی دیگه هم بود اونا میگن نه هیشکی نبوده تا اینکه بعدا خودش میاد رو آب. این دختر خاله ام هم عجیب آدمیه.

خاله ام اینا به این گفته بودن که هیچی نشده بعد این گفته مامان من میدونم بابا مرده٬ ولی تو گریه نکن! تو منو داری!! خداییش مخ آدم سوت می کشه. کلا از بچگی هوش اضافه داشت.

داشتم می گفتم وسط این هاگیر واگیر من نمیتونستم خودمو جمع کنم. البته  آخر شب دیگه بچه مچه ها هم تقریبا همراهی می کردن. می گفتیم میخندیدم. بعد دوباره اونا میزدن تو فاز گریه و .... دروغ نگم منم این وسط دو سی سی اشک چکوندم. یه دفه وقتی مادرش اینا اومدن که وحشتناک لحظه ای بود٬ یکی هم وقتی آوردنش. نمی دونم چرا اینجوری شد. فکر کنم سهمیه ام تموم شده. امسال به قدر کافی مصرف داشتیم. گفتم یه خورده هم نگه دارم شاید بعدا لازم شه. معلوم نمی کنه که. یه وقت وسط راه می مونیم.

دو سه روز خواب و خوراک نداشتیم. البته خوراک داشتیما ولی جون خودم کفاف نمیداد. تصمیم گرفتم بزنم تو کار راه اندازی مجالس و این حرکتا. عروسی٬ عزا٬ شعر خوانی و غیره. بالاخره آدم باید استفاده کنه دیگه. دیگه امروز اومدم خونه. گوله اومدم نت ببینم چه خبر از دنیای مَجاز غیر مُجاز. خیلی هم خبری نبود. تابستون نفس همه رو بریده. یه حرکتی هم خواستیم کنیم چنان پشتیبانی شد که بچه ها ذوق مرگ شدن. ولش کردم. بر میگردیم به روال گذشته.

دیروز هم که بالا سر بچه ها نبودیم تر زدن. امیر قلعه نویی قد مرغ هم از فوتبال سر در نمیاره. با اون ترکیبای بی ترکیبش. فکر کرده گاس هیدینکه. سیرابی. دیروز اولین سالگرد خداحافظی دنیس برگکمپ بود. عشق جاودان من. خیلی دوست داشتم براش جدا برم که نشد. از همین جا میگم جات خیلی خالیه مرد یخی. راستی فردی لیونگبرگ هم شاید بره. بساطیه. سال دیگه رو خدا برحمه. چه قدر پرت شدیم از قضیه.

یه چیز غم انگیز دیگه این که شوهر خالم یه روز قبل از تولدش از دنیا رفت. آهان! یه چیز دیگه. دقت کردین غم آخرتون باشه از هر فحشی فحشتره؟ غم آخرتون باشه! یعنی نفر بعدی خودتون باشین. راستی یه بار دیگه هم به من گفتن همسایه اتون فوت کرده اون موقع هم کلی خندیدم. عید چند سال پیش بود و ما هم شهرستان بودیم. زنگ زدن گفتن اینجوریه. منم خیلی باهاش رابطه داشتم هر چند سنش زیاد بود ولی بنا به روابطی از جمله شاگرد و استادی خیلی بهش نزدیک بودم. خبر و که شنیدم هرهر می خندیدم. البته اون از روی شوک بود. شبش خوابم نمی برد. باورم نمیشد.

گفتم هرهر. بعضی کلمات و جملات عجیب خواصی دارن. یکی این هرهر. یکیم ولش کن. همیشه این دو تا باعث درد میشن. البته با یه لحن خاصی. هــــرهــر میخندیدیم! ولّش کن!

ای خدا.

چند تا پست آماده دارم. فقط باید روشون بکارم. راستی من هنوز به خاصیت پلاکارد یا همون پارچه نوشته پی نبردم.  نمیدونم چیز دیگه هست که باید بگم یا همین جا باید این پست شبه "هولدن کارفیلد"ی رو با یه نقطه تمومش کنم. این تابستون بر عکس تابستون قبل خیلی هم بی ثمر نبوده. حد اقل به سرانه مطالعه جامعه اندکی افزودم. موثر هم بودن. بعدا در موردشون بیشتر میگم(یهنی می نویسم.).

واسه امروز بسه دیگه.

فعلا....

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه 3 تیر1386

سلام.

با توجه به اینکه پست قبلی و به خصوص مادر بزرگ مورد توجه قرار گرفتند سازندگان قسمت قبل تصمیم گرفتن که قسمت دوم رو هم بنویسن. استقبال اگر  در حد شرک و عصر یخ نبود کمتر هم نبود. شاید بعدها شد تریلوژی "خونه مادر بزرگه". شایدم اصلا سریال شد. بگذریم.

این مادربزرگ که اینگونه مورد توجه قرار گرفته فقط از همین فاصله قابل تحمل. تنها کسی هم که از اول و تا آخر بچه ها و نوه هاش باهاش کنار میاد منم. البته نه به سادگی بلکه به بیخیالی و پررویی و شرارت. هر شب که میرم پیشش می گه زیر اون کتری و روشن (Rooshan) کن. منم کاملا مودبانه بهش میگم زیرش و .... کنم یا روشُ. حالا این برا ما شده داستانی. خودشم کلی با این تربیت من حال میکنه. قضیه کلا شامل تمام موارد روشن کردی هم میشه از جمله لامپ. حالا جمعه ای که مشغول شستن فرش خاله جان بودیم داشت این و واسشون تعریف می کرد. تمام مصایبی که تو تعمیر کولر بود موقع شستن فرش هم وجود دارن. تازه اینجا که برا خودش یه پا متخصصن. این فرش شستن چه موقعی بود؟ قبل از امتحان اقتصاد؟ نه! اون که تموم شد. این دو روز قبل از دو تا امتحان دیگه بود. کلا تو این چهار ترم مد بوده که هر ترم با یه مشکل اساسی روبه رو باشیم. سر هر امتحان هم که باید یه نیمچه گیر داشته باشیم. منم که انگار حمال برقی ام. عین آمار تمام فرش شستنا٬ خونه تکونیا٬ اسباب کشیا٬ بچه بزرگ کردنا٬ دختر شوهر دادنا٬ پسر زن دادنا٬ قتلهای زنجیره ای و طنابی و خلاصه تمام تحرکات محسوس و نامحسوس فک و فامیل رو باید باشم.

جمعه ای نزدیک بود یک دستگاه خاور بزنه خونواده ما رو عزادار کنه. اگه فریاد دهشت انگیز دوستم نبود احتمالا الان در دیار باقی بودم و یا تو بهشت! الک دولک بازی می کردم یا تو جهنم(؟) تو یه کنسرتی چیزی شرکت کرده بودم و به شما فانیان میخندیدم. لعنتی انگار بوق نداشت. مرتیکه کور. منم همچین در حالت وحشت و غافلگیری اول یه قدم رفتم جلو بعد ۳ متر پریدم و عقب و در همین حین یه کلام کشدار آبدار هم نثار حضرت راننده کردم. بنده خدا دوستم می گفت تا حالا انقدر نترسیده بوده. بچه های این دوره زمونه هم سوسولنا. من که عین خیالم نبود.

الان که دارم اینارو می نویسم بعد از اون دو تا امتحان مذکور. خدا بخواد شاید یه فرجی بشه.

یه خبر ناگهانی امروز قلبمو شدیدا جریحه دار کرد. هرچند از قبل قضیه تموم شده بود اما وقتی روزنامه رو ورق می زدم و یه دفه اون تیتر و دیدم شوکه شدم. باور کنین اشکام داشت در میومد. تریپ این خبرنگارا :"خبر کوتاه بود و تکان دهنده: تیری آنری به بارسلونا پیوست." مثل اینکه مصیبت ما کمه هی هر ثانیه هم بهش اضافه میشه. البته بعدا که  تو سایت تونستم قضیه رو کاملتر بخونم یه خورده از تکان خبر کم شد. البته باز هم تکونش بیشتر از زلزله اون هفته بود. اصلا انگار هر هفته باید یه تکونی بخوریم. تیری هم یه چند تا حرف احساسی زده بود که آدم همچین دلش نرم می شد ولی باز هم تو تیم من دیگه جایی نداری. به قول شاعر: برووو! برووو! برو از یاد من برو. برووو! برووو! دیگه دوست ندارم تو رو. تازه می گن ونگر هم سال دیگه میره. کسی یه پارتی نداره منو بذارن جاش؟ هان؟ یه سوال از دوستو آشنا کنین. اینم یه چند تا تیکه از نطق آقا پیش از رفتن که برای تقویت زبون انگلیستانیتون هم خوبه:

 Arsenal will always be in my heart, my blood, my head. Everybody will...

 I looked the schedule and already know when we, I mean you, are playing against Tottenham.

به یاد ماندنی ترین لحظه:

...my last goal at Highbury when I kissed the ground. It was a special moment for me.

One thing that I forgot to say earlier was about the pride to play for the shirt and the team....here you really learn the importance and the value of the shirt and the club. Arsenal is like that, an English family.

و جمله آخر تیری در صحبتاش با طرفداران در ورزشگاه امیریتس که اشک رو در چشمان هر شنونده ای حلقه حلقه می کنه و سپس به صورت گوله گوله ولش میکنه:

“Arsenal will be in my blood aswell as my heart. I will always, always, always remember you guys. I said I was going to be a Gunner for life and I did not lie because when you are a Gunner you will always be a Gunner. The Club is in my heart and will remain in my heart forever.”

تیری آنری

روحش شاد و یادش گرامی باد!

لینک ثابت
       | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه 29 خرداد1386

سلام.

آقا ما نمردیم و این زلزله رو تجربه کردیم. سال ۶۹ که ۵ سالم بود و همه فرار کرده بودن بیرون و این به امید اون٬ اون به امید این هیشکی من و نبرده بود بیرون. منم گرفتم توپ خوابیدم. بار دوم که همین چند سال پیش بود بازم خواب بودم. البته این بار لطف کردن موقع فرار یه دادی هم کشیدن بلکه منم یه خاکی تو سرم بریزم. اما این بار خودم حواسم رو حسابی جمع کردم اگه زلزله اومد محتاج این خلق نباشم. باحال بودا. تموم که شده بود پاهام مثل ژله میلرزید. مثل این که قدم علما خیر بود. خدا که دید همه جمعن گفت یه حال اساسی بهشون بدیم. باور کنین من هیچ دشمنی با هیچ گروهک و سازمانی ندارم.

حالا زلزله کجا بودیم؟ خونه مادر بزرگ. چیکار؟ تعمیر یه چیزی که شبیه کولر بود. جاتون خالی حسابی صاف شدیم. هی ببند هی واز کن. این ننه ما هم که خدا ساختش واسه عملیات کردن رو مخ آدم. این کارش کن اون کارش کن این جور نه اون جور نه ..... یکی نیست بگه اگه بلدی بیا درستش کن. بلدم نیستی ول کنی دیگه بابا جان. حالا فکرش و کنین که شب بخوای خونه مادربزرگی بخوابی که همه درا رو ۳ قفله می کنه و کلیدش هم میزاره یه جایی که اگه دزده اومد دستش بهش نرسه. به جان خودم اگه دروغ بگم. آدم باید شبا به خودش "سوند" وصل کنه که شب محتاج دستشویی نشه که عمرا نتونه سروقت خودش رو برسونه٬ دیگه ببین زلزله بیاد چه شود. فقط باید پتو رو بکشی رو سرت که اگه سقف اومد پایین بعدا که جنازه ات رو پیدا کردن مجبور نشن به خاطر بوی گندت همونجا ولت کنن. آخه اگه ساختمون ۳ طبقه بغلی بیاد رو سر آدم ۵ سال طول می کشه پیداش کنن.

بالاخره کولر آماده شد. البته نه توسط من. ولی من کلی علافش شدم اونم کی؟ یه روز قبل از امتحان اقتصاد. اقتصادی که واسه بار دوم داشتم روی ماهش رو می بوسیدم. البته این بی علت نیست. خواستم پایه ام قوی بشه که بعدا اقتصاد مملکت رو از پایه درست کنم. با این کارای دکتر که نمیشه امیدی داشت. فقط دعا کنین این لعنتی ریش ما رو ول کنه. امروز امتحان دادم اونم با چه وضعی. فقط امیدوارم دلش برام بسوزه. بعد از امتحان گوله اومدم سایت که یه دلی از عزا در بیارم.

حالا می خوام دو کلمه حرف با چند تا بچه خوب بزنم. پس پنبه ها رو در بیارین: 

 ای حسین, ای شاعر, ای دبیر, ای زیبا تیپ, آخه چرا نمی تونی بیبینی؟ تو که مفت مفت اون بالایی. 24 تا گذاشته که گذاشته. فکر می کنی زوریه؟ نه خیر. اصلا زوری نیست بلکه دوست داشتن آدما اینجوریه. کسی که جلوت رو نگرفته. تو هم بیا اینجا هفتصدتا هفتصدتا کامنت بذار.

تو چی مرضیه؟ تو چرا؟ تو که میگی نویسنده ای و مثل حسین اون بالا جای ثابت داری برای خودت دیگه چی می گی؟ اینکه بعضیا کامنت دونی بعضیای دیگه رو پر کنن چه مشکلی برای شمای بعضیا ایجاد می کنه؟ بعدشم من کی اعتراف کردم گوسفندم؟ دل چه ربطی به من داره؟ بعدترشم من نمی خواستم گوسفند سرچ کنم که به